خردورزی و معناگرایی بر ستیغ تفسیر و تأویل
21 بازدید
موضوع: سایر
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : گلستان قران ) پاییز 1383 - شماره 192 )(3 صفحه - از 16 تا 18)
تعداد شرکت کننده : 0

علامه طباطبایی، فیلسوفی شناخته شده در نزد دانشمندان و فیلسوفان معاصر است؛ از طرفی، به عنوان یک مفسیر برجسته در میان آحاد ملت، شناخته می‏شود؛ حال این سوءال پیش می‏آید که چگونه کار تفسیری وی جنبه فلسفی‏اش را تحت‏الشعاع قرار داد؟

چنان که اشاره کردید، علامه طباطبایی، به معنای واقعی یک فیلسوف است و هیچ ابهامی در این خصوص وجود ندارد، ولی شخصیت وجودی ایشان به گونه‏ای است که نمی‏توان او را به یک رشته یا یک جنبه علمی محدود کرد؛ از این رو، ملاحظه می‏شود که ایشان هم فیلسوف‏اند، هم فقیه؛ هم متکلم، هم اصولی؛ هم ادیب و شاعر و هم در زمینه‏های دیگری چون ریاضی، معماری و تاریخ سررشته دارد.

من خودم هنگامی که شاگرد او بودم از ایشان چندین بار درخواست کردم تا نظراتشان چاپ شود، ولی ایشان مکرراً در جواب می‏فرمودند: من به الکفایه (به اندازه کافی) وجود دارند، که البته مفهوماً می‏خواستند بفهمانند باید به مسائلی پرداخت که کمتر درباره آن بحث شده است.

در آن روزگار، بیشتر به فقه و اصول پرداخته می‏شد و البته ادبیات هم جزء مقدماتی بود که افراد باید فرا می‏گرفتند، ولی به علوم قرآن و تفسیر، کمتر اهمیت داده می‏شد؛ فلسفه که اصلاً مطرح نبود و آن را در حوزه دین، یک علم بیگانه جانبی می‏دانستند؛ حتی بعضی‏ها کنکاش در فلسفه را حرام می‏شمردند، اما ایشان به دلیل آن که زاویه دید خاص داشت، دردمندی خاصی هم با خود به همراه داشت. با اطلاع از فلسفه، فیلسوف بود و جزء عرفا هم به حساب می‏آمد.

فکر مرحوم علامه طباطبایی این بود که بحث مقتضیات زمان، ضرورت بیشتری دارد؛ از این رو، به فکر تدریس فلسفه افتاد و حتی به تألیفاتی در این خصوص همت گماشت.

حواشی مرحوم علامه طباطبایی بر «اسفار» بسیار ارزنده است و یکی از بهترین حواشی است؛ به ویژه در آنجا که نظر ملاصدرا را در مسأله‏ای نمی‏پسندد و حرف تازه و جدیدتری به ذهنش می‏رسد. ایشان همچنین حاشیه‏هایی هم بر کتاب «بحارالأنوار» مرحوم مجلسی نوشته است. در این حاشیه‏ها نیز در شرح بعضی از روایات، اظهار نظر کرده در برخی موارد با مرحوم مجلسی اختلاف نظر دارد. زمانی که این حاشیه‏های مرحوم علامه بر بحارالانوار چاپ شد، سرو صداهای زیادی برپا کرد و بعضی‏ها نظرات ایشان را نوعی اهانت به مرحوم مجلسی به شمار آوردند. در نتیجه آن سرو صداها و آن فشارهایی که وارد شد، علامه از بیان نظرات در این خصوص و ادامه نوشتن حواشی بر بحارالانوار امتناع ورزید و جامعه بشری از بهره‏های فراوانی که می‏توانست با طرح نظرهای ایشان ببرد، محروم ماند.

معروف است که عده‏ای به سعایت (سخن چینی) در این خصوص خدمت مرحوم آیة‏الله بروجردی رفته بودند و به ایشان گفته بودند که اینها حرفهای کفر و زندقه فلاسفه است که در پاورقی‏های بحارالأنوار می‏آید. همین امر سبب شده بود تا آیة‏الله بروجردی که پیش از آن چیزی حدود صد دوره - یا کمتر و بیشتر - را پیش خرید کرده بود، از تصمیم خود منصرف می‏شود!

البته این قسمت از صحبت‏های شما را من تاکنون در جایی نشنیده‏ام و شما تکمیل فرمودید، اما البته اجمالاً می‏دانم مرحوم بروجردی به طور کلی با تدریس فلسفه ایشان مخالفت داشت که آن هم نتیجه سعایت و سخن چینی‏های بعضی

افراد بود که ذهن آیة‏الله بروجردی را نسبت به علامه طباطبایی مغشوش می‏کردند و حتی نسبت به تدریس درس «اسفار» از سوی علامه، مخالفت می‏ورزیدند؛ اینها همه نتیجه مخالفت بعضی از افراد بود که با علوم عقلی در ستیز بودند.

در هر حال ایشان شخصیت همه جانبه‏ای داشت و فکر می‏کرد که شرایط زمان می‏طلبد تا درسهای فلسفی با جدیت بیشتری تدریس شود؛ یعنی آن دوره که اوج ترویج افکار ماتریالیستی در سراسر ایران بود و حتی با تحمیل، این فکر در ایران ترویج می‏شد، مرحوم علامه طباطبایی فکر می‏کرد که چون مسائل عقلی در بین طلاب مطرح است و طلاب هم توانایی مبارزه با این افکار الهی ماتریالیستی را دارند، پس بهتر است موضوعات و مسائل عقلی هم تدریس شود.

با آن که دیدگاه ایشان نسبت به موضوعات و طلاب این گونه بود، چگونه شد که بر نوشتن تفسیر قرآن روی آوردند؟

اشاره کردم که مرحوم علامه، یک فیلسوف صرف نبود و عرفان هم چاشنی آثار وی بود؛ گرچه خود ایشان عرفان را رسماً تدریس نمی‏کرد، اما گرایش‏های معنوی و الهی ایشان انگیزه بسیار بزرگی بر رویکرد به تفسیر نویسی ایشان می‏تواند داشته باشد و البته می‏توان گفت: چون عرفان و معنویت ایشان از قران برخاسته بود و ایشان قرآن را دارای ظرفیت‏های بزرگی برای تأمین سعادت مادی و معنوی انسان و اجتماع می‏دانست، به همین جهت، ایشان تفسیر را هم سرلوحه کارهای خود قرار دادند و تفسیر علمی نبود که در جایی تدریس شود، چنان که هنوز هم علم تفسیر، به عنوان یک علم واحد مستقل شناخته شده نیست و به این عنوان نیز تدریس نمی‏شود.

ایشان اولاً یک علاقه و رابطه معنوی و خاصی با قرآن داشت و علم تفسیر را هم علم خوبی می‏انگاشت و فکر می‏کرد که این علم هم باید همانند علم فلسفه مورد کنکاش قرار گیرد؛ چنان که معتقد به روش خاصی (روش تفسیر آیه به آیه) بود و اعتقاد داشت برای بعضی از مشکلات در زمینه قرآن باید به خود قرآن مراجعه کنیم و اگر معنی آیه‏ای مشکل است با مراجعه به آیات دیگر یا آیات مشابه، می‏توان فهم دقیق آیه را به دست آورد.

از آنجا که وی یک شخص عرفانی هم بود، مسائل عرفانی و فلسفی در تفسیر ایشان، گاهی با یکدیگر مطرح شده است، ولی خود ایشان این مرزها را از هم جدا نموده و با هم مخلوط نکرده است. ایشان هیچگاه از روش خود خارج نشد؛ نسبتاً هم در این کار موفق بوده و امتیاز تفسیر علامه طباطبایی بر سایر تفاسیر در همین است.

ممکن است بفرمایید تفسیر المیزان، چه امتیاز و ویژگی خاصی داشت که تا این حد مورد استقبال قرار گرفت؟

بعضی از تفاسیر جنبه‏های لغوی دارند، بعضی‏ها به مفاهیم عرفانی و بعضی‏ها به مفاهیم اجتماعی توجه می‏کنند و هر کدام از دیدگاهی به تفسیر قرآن می‏پردازند؛ تفسیرالمیزان هم ویژگی خاص خودش را دارد؛ هم جنبه اجتماعی، هم جنبه لغوی و هم جنبه عرفانی دارد و منفک از هم می‏باشند و در آنجا که به تفسیر خود آیه می‏پردازد از فلسفه کمک نمی‏گیرد، بلکه از خود قرآن کمک می‏گیرد.

چرا علامه طباطبایی تفسیر خود را با زبان عربی نوشته‏اند؟

زبان عربی، زبان فراگیر جهان اسلام است. همزمان با اینکه ایشان این تفسیر را می‏نوشتند ما تفسیرهایی را داشتیم که در جهان اسلام مطرح می‏شد و بسیاری از خلأهای فکری مورد نیاز آن زمان را پر می‏کرد.

بعضی معتقدند، تفسیرالمیزان با ادبیات و سطح دانش دهه شصت تا هشتاد میلادی و دهه‏های چهل تا شصت تا شصت شمسی نوشته شده و امروز دیگر اعتبار آن روزگار را ندارد؛ نظر جناب عالی در این باره چیست؟

ابداً چنین نیست و من صدر در صد با این دیدگاه مخالفم؛ مثلاً تفسیری چون «فی ظلال القرآن» نوشته سیدقطب، هرگز به پای تفسیرالمیزان نمی‏رسد؛ البته از لحاظ بحث‏های جامعه شناسانه و اجتماعی، «تفسیر المنار» در بعضی از جاها شاید بهتر از المیزان باشد. علت این که می‏گویم تفسیر المیزان هنوز جایگاه بلند خود را در میان تفاسیر دارد این است که قرآن با علم روز تفسیر می‏شود و با گذشت روزگار، آن تفسیر هم باید تازه شود و در آراء و دیدگاه‏ها و حتی روشها - بسته به تحولات پیش آمده - تجدید نظر گردد. این روش و این سبک کار، برای شماری از تفسیرهایی که به زبان عربی نوشته شده، صحت دارد و صدق می‏کند. برای آن که برخی از این تفاسیر اصولاً بهره‏ای از درک عقلانی نداشتند، ولی تفسیر علامه طباطبایی، تفسیری است عقلی، معنوی و قرآن به قرآن که علامه توانسته آن را از تنگنای پوزیتیویستی

(Positivism) خارج کند و این خدمت بزرگی است. علامه در تحلیل و تأویل مسائل مربوط به عناصر و پدیده‏های مادی، به نظریه‏های علمی و تجربی دانشمندان عصر خود یا پیش از خود بسنده نکرد، بلکه تحلیل عقلی و الهی و معنوی خود را نیز به بهترین وجه مبتنی بر ویژگی‏های پایدار انسانی بیان کرد و دچار خلط بین دیدگاه‏های علمی - تجربی و علمی - عقلانی شد؛ به عبارتی، علامه طباطبایی از اشتباهی که عده‏ای از مفسران قرن بیستم مرتکب شدند، پرهیز کرد.

اگر بخواهیم فضای عمومی مجامع قرآنی و تفسیری جهان اسلام - به ویژه جهان عرب - را معیار قرار دهیم، به نظر می‏رسد تفسیر المیزان در چنین فضایی چندان جا نیفتاد و حتی آثار قرآنی چند دهه اخیر را هم که ملاحظه کنیم، می‏بینیم استناد به تفسیرالمیزان در آثار پژوهشگران جای چندانی ندارد نظر شما در این باره چیست؟

اگر واقعاً این گونه که شما گفتید باشد، این مسأله حکایت از انحطاط فکر جهان عرب می‏کند و دلیلی بر کم بودن ارزش کار علامه طباطبایی نیست؛ یعنی اینکه عقلانیت جهان عرب و معنویت آن بسیار کم است و بیشتر یا جریان پوزیتیویستی بر آنها حاکم است یا جریان سنت‏گرایی افراطی؛ برای این که هنوز هم جهان عرب چنین فکر می‏کند و اصلاً عقلانیت و فلسفه مال ایرانیان بوده و الآن هم همینطور است؛ لذا، یک تفسیر از یک مفسر ایرانی را با نگاه تفسیر فلسفی ارزیابی می‏کنند و چون خودشان ذاتاً با فلسفه، میانه‏ای ندارند، چنین تفسیری در میان آنان جایگاهی پیدا نمی‏کند. خلاصه اگر در جهان عرب از تفسیر المیزان استفاده نشده است، دلیل بر ضعف این کتاب نیست، بلکه خودشان ضعیف هستند که نتوانستند از آن استفاده کنند و البته این مطلب را هم می‏توان گفت که شاید تعصب عربی مانع از آن شده که از تفسیر یک ایرانی استفاده و استقبال کنند. با این همه، بنده بارها مشاهده کرده‏ام که خیلی از عرب‏ها هم کار علامه را می‏پسندند و از این کتاب استقبال می‏کنند. به هر حال اگر استقبالی هم نشود چیزی از ارزش‏های این بزرگوار کم نمی‏کند و اگر جهان عرب هم استقبال نکند هیچ گاه ما حق نداریم که کار علامه را کم ارزش جلوه دهیم.

البته نکته دیگری هم می‏توان در کنار این مسائل قرار داد و آن اینکه مرحوم علامه تفسیر المیزان را بر مبنای اعتقادات شیعی نوشته است و از آنجا که عمده مفسران جهان عرب، مسلمان غیرشیعی هستند، شاید نخواسته‏اند یک تفسیر شیعی در میان مسلمانان مطرح بشود!

بله کاملاً درست است؛ ایرانی بودن و شیعه بودن علامه هم می‏تواند دلیل باشد.

نظریه تفسیری علامه طباطبایی و مکتب تفکیک

علم تفسیر و روش‏های آن سیدمحمد عیسی‏نژاد

علم تفسیر - به عنوان شاخه‏ای از علوم اسلامی - می‏کوشد تا با نظریه‏پردازی و تأسیس اصول و قواعدی، به فهم و تفسیر کلام خداوند برسد. از این رو، پیشینه این علم، به زمان نزول نخستین آیه‏های قرآن کریم بر می‏گردد؛ هرچند، با گذر زمان و دور شدن از زمان نزول وحی، نیاز به تفسیر و قواعد آن مملوس‏تر شد و همچنین این بحث‏ها مطرح شد که با چه روش یا روش‏هایی می‏توان به تفسیر درست و صحیح از قرآن نایل آمد؟

مملوس‏ترین روشی که در مکتب تشیع برای تفسیر کلام خدا پی گرفته شد و مشروعیت یافت، تفسیر قرآن توسط اهل بیت بود، همچنان که مراجعه به آرا و دیدگاه‏های صحابه و تابعین، در میان اهل سنت ملاک فهم حقایق قرآن قرار گرفت. با توسعه و رشد تمدن اسلامی و تغییر و تحولی که در زندگی مسلمانان اتفاق افتاد، نیاز به پاسخ پرسش‏های نوپیدا از قرآن و تحلیل پدیده‏های طبیعی و اجتماعی از منظر قرآن افزونتر از پیش احساس شد، این روش‏های سبب پیدایش مسائل دیگر در تفسیر قرآن مانند مراجعه به اهل لغت، مراجعه به مقدمات عقلی و فلسفی، و روش علمی که باب ادبیات جدیدی را در قرآن‏پژوهی باز کرد1. روش قرآن به قرآن و علامه طباطبایی

روش قرآن به قرآن - در امر تفسیر قرآن - هرچند از قدمت بسیاری برخوردار است، ولی در دوره علامه طباطبایی به اوج خود رسید و حتی ابواب جدیدی در باب تفسیر قرآن، به روی قرآن‏پژوهان گشود.

این روش، اگرچه ریشه دیرینه و بلند در تفسیر کلام خدا دارد، ولی شواهد تاریخی نشان می‏دهد بعضی از ائمه علیهم السلام، اصحاب خود را به این روش ارجاع داده‏اند و ابن تیمیه2 و سیوطی3 از آن به بهترین روش تفسیر کتاب خدا یاد کرده‏اند؛ با این همه، این روش به طور مبسوط و گسترده - برای اولین بار - توسط علامه طباطبایی به عنوان یک روش مستقل در عرض روش‏های دیگر تفسیر قرآن کریم به کار گرفته شد و در پرتو آن نظریه‏های جدیدی از علم تفسیر

پایه‏گذاری شد.

روش تفسیری قرآن به قرآن، پیش از این در مطالعات تفسیری متفکران مسلمان مورد توجه بوده و بدان عمل می‏شد، اما نه به عنوان یک روش مستقل در تفسیر وحی؛ بلکه از آن به عنوان ابزاری در کنار دیگر ابزار تفسیری بهره گرفته می‏شد والبته فقدان این گونه کاربرد و این روش، مشکلاتی نیز در پی داشت.

مشکل معرفتی عدم طرح روش تفسیر قرآن به قرآن

عدم طرح گسترده روش تفسیری قرآن به قرآن، مشکل به حساب می‏آید؛ مشکلی که متفکران گذشته هم با آن درگیر بودند؛ این که با این توصیه پیشوایان دین که «از ضرب قرآن به قرآن دوری کنید»4 در تعارض بود؛ در نتیجه، این تلقی پیش آمده بود که ضرب قرآن به قرآن همان تفسیر قرآن به قرآن است5 که نوعی از تفسیر به رأی به حساب می‏آید.6

مشکل دومی که در روش تفسیر قرآن به قرآن بروز می‏کند، در رابطه میان سنت و قرآن است. قرآن نقش پیامبر را تبلیغ، انذار و تبیین کلام الهی و احکام آن معرفی می‏کند و می‏فرماید: «ما ینطق عن الهوی ان هو اّلا وحی یوحی»7. در حالی که اگر این مسأله را بپذیریم، این پرسش پیش می‏آید که اگر تفسیر قرآن به قرآن یک روش مستقل و کارآمد در فهم و تفسیر کلام وحی است، نقش سنت (رابطه قرآن و سنت) در این میان چه خواهد بود8؟ یعنی اگر قرآن فقط با قرآن تفسیر شود، نیازی به سنت - به عنوان مفسر قرآن - نیست، نتیجه منطقی چنین ادعایی، طرد سنت و تحت‏الشعاع قراردادن مسأله امامت است. علامه طباطبایی باید این مشکل معرفتی را حل می‏کرد و از جلوی راه بر می‏داشت تا می‏توانست قرآن به قرآن را روش مستقل در فهم و تفسیر کلام خدا عنوان کند و از آن دفاع نماید.

به نظر می‏رسد چیزی که علامه را سخت به خود مشغول کرده بود و مسأله وی تلقی می‏شد و وی را به خلق روش جدید تحریک و وادار می‏کرد، این بود که قرآن خود را «نور»9 و «تبیان کل شی‏ء»10 معرفی می‏کند، بنابراین معنی ندارد و معقول نیست در دلالت خود نیازمند به غیر باشد. به عبارتی، چگونه ممکن است فهم و تفسیر چیزی که نور است و تبیان کل شی‏ء، برای مردم و مخاطبانش مجهول و نامعلوم باشد و اگر چنین باشد، هدایت بخشی این کتاب چگونه قابل ارزیابی خواهد بود؟11 معقول این است که مکانیسمی در خود کتاب خدا آمده باشد که هم خواننده را به تأمل و تدبر درباره آن فرا خواند و هم ابهام‏ها را برطرف و مقاصد را بیان کند. بدین طریق خود را فصل‏الخطاب اختلافات قرار دهد.12

شاید برای رفع همین مشکل است که علامه طباطبایی در مقابل روایاتی که می‏گوید: «جنوب القرآن بعضه بعضاً»13 روایاتی قرار داده است که می‏فهماند: بخشی از قرآن بخشی دیگر را تأیید و تصدیق می‏کند (تصدیق القرآن بعضه بعضاً). در این صورت، معنا و مفهوم قرار دادن این دو حدیث در مقابل هم، خلط آیات و مفاهیم از مناسباتی که با یکدیگر دارند و اخلال در ترتیب بیان مقاصد قرآن را در برخواهد داشت. مثل کسی که آیه محکمی را به جای آیه متشابه و برعکس می‏گیرد،14 و گرنه تفسیر قرآن به قرآن، شیوه‏ای است که ائمه علیهم‏السلام، خود، پایه‏گذار آن بوده‏اند15.

روش قرآن به قرآن و مبانی معرفتی تفکیکیان

علامه طباطبایی، در اتخاذ این روش تفسیری، یک مبنای مهم کلامی را پیش فرض گرفته است. تحلیل و بررسی آن مبانی در تفسیر قرآن به قرآن و سازگاری یا عدم سازگاری این مبانی کلامی با مکتب فکری علامه طباطبایی به عنوان یک متفکر مسلمان و فیلسوف که رویکرد فلسفی - کلامی به معرفت دینی دارد، مسأله‏ای است که به تحقیق جداگانه‏ای نیازمند است؛ اما مبانی که علامه در فهم و تفسیر کلام خدا برگزیده، همان نور بودن قرآن و هدایت عامه آن برای عموم مردمان و مسلمانان است. در واقع، روش تفسیر قرآن به قرآن مدعی است: در کلام الهی یک نوع کلیت معرفت‏شناسی در نظر گرفته شده که با آن می‏توان به فهم و تفسیر کلام

الهی رسید و این، شبیه ادعای تفکیکیان16 یا مکتب معارفی اهل‏بیت17 است مبنی بر این که فهم و تفسیر فیلسوفان و عارفان از کتاب و سنت، تطبیق و تأویل است، نه تفسیر؛ لذا دعوت می‏کنند که بیایید «سکوک خالص قرآنی» داشته باشیم و از «تعقل و عقلا نیت قرآنی» و «معارف خالص قرآنی» و «شناخت وحیانی» آن سخن می‏گویند. در واقع، اهل تفکیک تأثیر عقل در معرفت دینی و نقش کشف و شهود را هیچ می‏دانند و معتقدند علم از مقوله استدکار و یادآوری است18 که در عالم ذر در خمیره آدمی گذاشته شده و بعد از هبوط آدم فراموش شده است. پیامبران با تذکر و تنبه به آن، آدم‏ها را به علم و معرفت می‏رسانند19 و این همان عقلانیتی است که فقط در مکتب معارف اهل بیت (مکتب تفکیک) می‏توان یافت نه در دیگر مکاتب فلسفی و عرفانی.

استاد محمدرضا حکیمی، در کتاب «مکتب تفکیک» تلاش می‏ورزد از این مبنای تفسیری در جهت تأیید مبانی تفکیک کمک بگیرد20 و الحق خوب و بجا از آن استفاده کرده است؛ در عین حال، نقد برخی از بزرگان این مکتب از این نظریه تفسیری را نمی‏توان نقد عالمانه‏ای دانست21. این روش تفسیری، می‏تواند کمک شایانی به این مکتب (مکتب تفکیک) بکند و ادعای این مکتب را مبنی بر این که کتاب و سنت، خود مبانی و روش مستقل و بخصوصی را مطرح می‏کند، به اثبات برساند، ولی چنین نگرشی فقط در حد ادعا مانده و هیچ راهی علمی در این مسأله ارائه نشده است، با این مبنا و روش - که قابلیت انعطاف‏پذیری لازم بر طبق مبانی معرفت‏شناسی تفکیکیان را دارد - می‏توان نظریه‏پردازی کرد و برای این خلاء معرفتی که تفکیکیان سخت بدان دچارند جواب معقول و مستدل پیدا کرد.

چالش تفکیکیان با روش تفسیر قرآن به قرآن

مشکلی که باعث شده تفکیکیان از این روش تفسیری دوری جویند، این است که نقش اهل بیت در این روش تفسیری و نظریه مبتنی بر آن کمکم رنگ است.22

نظریه استقلال کتاب خدا و کفایت آن برای مسلمین، نخستین بار توسط خلیفه دوم مطرح و توسط اهل‏سنت پذیرفته شد و مبنا قرار گرفت؛ بدین خاطر، این مذهب زودتر از تشیع نیازمند تأسیس اصول و قواعد روش شناختی فهم و تفسیر کتاب خدا و سنت دینی شدند و باز در همین راستا بود که نظریه عدالت صحابی شکل گرفت و اجماع - به عنوان یکی از مبادی معرفت دینی در این مذهب - پذیرفته شد؛ اما در مذهب تشیع، چون کتاب خدا و سنت پیامبر و ائمه(ع) از هم تفکیک ناپذیرند، علامه هم در روش تفسیری خود به طور مطلق و همه جانبه روش تفسیر قرآن به قرآن را در دستور کار خود قرار نداده، بلکه در همان تفسیر، بحث‏های روایی نیز وارد کرده تا چنین پنداشته نشود که او نقش ائمه را به عنوان سنت در تفسیر قرآن کمرنگ کرده است، اما در عین حال، وی معتقد است: ما جمیعت سنت را نیز از خود قرآن می‏فهمیم23 از این رو، قرآن، اصل و کلیت کلام و پیام الهی را بیان می‏کند و سنت، فرعیات و جزئیات آن را مطرح و تشریع کرده است24؛ از میان روایات هم آن قسم از روایات حجیت دارد که متواتر است، نه خبر واحد و به عبارت دیگر، قرآن و اهل بیت اگرچه مفهوماً متفاوتند، اما مصداق واحدی دارند.25 در عین حال، تفکیکیان - که ذائقه اخباری دارند و نقش روایات اهل بیت را در معرفت دینی، فربه‏تر از دیگر دستاوردهای علمی ارزیابی می‏کنند - نمی‏توانند چندان خوشبین به این نظریه تفسیری باشند.

پی‏نوشت‏ها:

1 - ر.ک: طباطبایی، علامه، المیزان، ج1. مقدمه کتاب، ص4؛ منشورات جماعة المدرسین فی‏الحوزه العلمیه، قم؛ ص4 و 5 و 7.

2 - ابن تمیمه، مقدمه فی‏اصول التفسیر، تحقیق: عدنان ردرور، 1392. هـ.ق. ج2. ص932.

3 - سیوطی؛ الاتقان علوم القرآن، قاهره 1354، 2/175 - 181.

4 - ما ضرب رجل من القرآن بعضه ببعض الاّ کفر (المیزان، ج3، ص81).

5 - المیزان، ج3، 81.

6 - عمید زنجانی، مبانی و روش‏شناسی تفسیر قرآن به قرآن، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ چهارم، 1359. ص373، المیزان، ج3، ص82-83.

- سوره پنجم، آیه 3.

8 - عمید زنجانی، همان، ص362، استا سیدان سیدجعفر، پژوهش‏های قرآنی شماره 11-12 پاییز و زمستان - 76.

9 - مائده/ 15؛ ابراهیم/ 1؛ سوره نساء/ 74؛ ر.ک: المیزان ج3 ص21.

10 - نحل/ 89؛ المیزان، ج3، ص21.

11 - طباطبایی، علامه؛ قرآن در اسلام، تهران دارالکتب اسلامیه، 1350، ص28؛ المیزان، مقدمه کتاب، ص4، 5، 6، 7، 9، 11، ج 3، ص82-83

12 - نساء/ 82.

13 - ما ضرب رجل من القرآن بعضه ببض الا کفر. (المیزان، ج3، ص81).

14 - طباطبایی، علامه؛ تفسیر المیزان، ج3، ص83، ص85.

15 - ر.ک: جعفر حضیر، تفسیر القرآن بالقرآن عندالعلامه الطباطبایی، دارالقرآن الکریم 1/14، ص66-94.

16 - این تعبیر از استاد محمدرضا حکیمی است. ر.ک: مکتب تفکیک دفتر نشر فرهنگ اسلامی 1375.

17 - تعبیر از استاد سیدان است ر.ک: اندیشه حوزه، شماره 19. سال پنجم، شماره سوم.

18 - میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، تقرر شیخ محمود هلبی، شماره سند: 12480، مرکز اسناد آستان قدس، ص70.

19 - میرزا مهدی اصفهانی، تقریرات، تقرر شیخ محمود هلبی، شماره سند: 12480، ص27.

20 - حکیمی محمدرضا، مکتب تفکیک، ص39، 40، همشهری ماه، آذر 1380.

21 - استاد سیدجعفر میدان، مجله پژوهش‏های قرآنی، شماره 11-12، پائیز و زمستان.

22 - سیدان، سیدجعفر، مجله پژوهشهای قرآنی، شماره 11-12.

23 - علامه طباطبایی، قرآن در اسلام، تهران: دارالکتب اسلامیه، 1350، ص25.

24 - جوادی آملی. المنهج التفسیری لعلامة الطباطبایی. ترجمه جوادعلی کسار، موءسسه الثقافیه الثفلینا. 1420 هـ.ق. ص31؛ نسیم، ج1، ص155؛ المیزان، مقدمه کتاب، ص12، ج3، ص85-84.

25 - همان، ص12.

آرنه امبروز (Arne. A. Ambros)

آرنه امبروز، دوم ماه می سال 1942 میلادی در شهر وین اتریش به دنیا آمد. وی در فاصله سال‏های 1959 تا 1969 م. در دانشگاه وین به تحصیل پرداخت و در سال 1965 م. موفق به اخذ درجه دکترای فلسفه از همان دانشگاه شد.

او از سال 1968 تا 1972 م. به عنوان استادیار دانشگاه وین مشغول کار بود و از سال 1974 م. تا حال نیز رئیس کرسی مطالعات اسلامی و عربی همان دانشگاه بوده است. امبروز نام‏آورترین قرآن پژوه کشور اتریش می‏باشد. زمینه‏های عمده تحقیقات وی، مطالعات زبانشناسی و معناشناسی قرآن کریم، دستور زبان تاریخی عربی کلاسیک، لهجه‏های عربی مدرن، تاریخ ادبیات عرب، روش‏های آموزش عربی و کاربرد روش‏های آماری در مطالعات عربی، ترکی و اتیوپیایی است.

برخی از تألیفات آرنه امبروز عبارت‏اند از:

1 - منشأ تلفظ موءکد / تفخیم حرف لام در اسم جلاله «الله»، 1981 م؛

2 - تفسیر آیه 46 سوره نساء، 1986؛

3 - کاربرد لکن و لکنّ در قرآن کریم، 1990 م؛

4 - گیاهان و حیوانات در قرآن کریم، 1990؛

5 - معنا و کارکرد «من دون» در قرآن کریم، 2001 م؛

جدیدترین کار امبروز، فرهنگ دقیق عربی قرآنی (عربی - انگلیسی) است که قرار بود تا اواخر سال 2003 میلادی به چاپ برسد1.

پی‏نوشت‏ها:

1 - علاقه‏مندان به کسب اطلاعات بیشتر درباره این قرآن‏پژوه، می‏توانند به سایت اینترنتی www.arne-a-ambros.net مراجعه نمایند.

آدرس اینترنتی