میزگرد: ادبیات عرفانی
18 بازدید
موضوع: فقه و اصول
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : متین ) تابستان 1379 - شماره 7 )(32 صفحه - از 5 تا 36)
تعداد شرکت کننده : 0

در ادبیات فارسى به لحاظ ارزش‏گذارى، تا چه حدودى مجاز هستیم این عبارات و تعابیر تناقض‏نما را به کار ببریم؟ به عبارتى، چه کسانى حق دارند شطح‏گویى کنند تا ادبیات ما از ساحت ادب خارج نشود و محتواى اصیل خودش را از دست ندهد؟

دینانى: پیرو موازینى که صحبت کردیم، هر کسى نمى‏تواند شطح بگوید. بعضى شبه شطحیات مى‏گویند. شطح سخنى است که از یک عارفِ کاملِ واصل و فانى در یک حالت مخصوص که غلبه سُکر است صادر مى‏شود. همان‏طور که اشاره فرمودند شطح بى‏اختیار بر زبان جارى مى‏شود. بى‏اختیار که مى‏گویم به معناى ناآگاهانه بودن نیست، بلکه به این معنى است که چنان مستى و وجد و مواجید بر عارف غالب مى‏شود که آن سخنان بر زبان او مى‏آید. چنین سخنى درست است و توجیه هم دارد و در مقام خودش حرف صحیحى است. اما کسانى که در این حالت نیستند و به این مقام نرسیده‏اند، چون نمى‏توانند این سخنان را بفهمند به آن شطح مى‏گویند، مثل «لیس فى جبّتى الاّ اللّه‏» یا سخنان حلاج. اگر این سخن با دید وحدت وجودى، با دید کسى که مستغرق در وحدت وجود است، و از نگاه کسى که به مقام فنا رسیده با زبان حق سخن مى‏گوید با چشم حق مى‏بیند و با گوش حق مى‏شنود ادا شود، سخن صحیحى است. منتها این حرف براى مردم و براى کسانى که در این مقام نیستند قابل فهم نیست و آن را شطح مى‏گویند. اما اگر کسى بخواهد از روى تعمد و تقلید شطح بگوید و با حالت غلبه سُکر عرفانى و مقام فنا و وصال فرسنگها فاصله داشته باشد سخنان او دیگر شطح نیست، بلکه شبه شطح است. مزخرف گفتن و نامربوط گفتن است. ما به اینها شطحیات نمى‏گوییم. شطح فقط کسى مى‏گوید که مى‏دانیم و او را مى‏شناسیم که به مقام فنا و وصال رسیده و نائل شده و در حالت سُکر سخن مى‏گوید. ما این را شطح مى‏گوییم، وگرنه کسى را که مى‏دانیم و مى‏شناسیم که به این حالت نرسیده و مقامى ندارد اگر سخن نامعقولى گفت، نمى‏توانیم آن را شطح بدانیم و گوینده آن را شطّاح بخوانیم. سخن او شبه شطح و نامعقول است. بنابراین ما نباید سخن هر کسى را از مقوله شطحیات بدانیم. شطحیات فقط از آنِ عرفا و کُملین است. مقوّم شطح بودن یک سخن این است که بدانیم گوینده آن شخصى است کامل و واصل و جزء اولیاى الهى است. اگر ما

منصور حلاج را جزء اولیاى الهى نمى‏دانستیم سخنان او هم نامعقول بود. چنان‏که فرعون هم مشابه حلاج حرف زد، اما حرف فرعون مزخرف و نامربوط بود. منصور گفت: «انا الحق.» فرعون گفت: «اَنـَا رَبُّکُمُ الاَْعْلى.» به قول مولانا:

گفت منصورى انا الحق و بِرَست گفت فرعونى انا الحق گشت پَست

سخن «اَنَـا رَبُّکُمُ الاَْعْلى» از فرعون و «انا الحق» از منصور ظاهراً مثل هم است، ولى فاصله بین این دو بسیار زیاد است. این از زبان ولایت سخن مى‏گوید با زبان سُکر و مستى حرف مى‏زند، ولى آن از روى انانیت و حماقت و غرور این حرف را مى‏زند. بنابراین ما هر کسى را که شبه شطح گفت، شطح‏گو نمى‏نامیم و جداً باید در مورد این مطلب دقیق توجه کافى بشود که هر کسى را شطح‏گو نخوانیم.

متین: حال که سخن در باب شطحیات است و شرط شطح بودن سخن آن است که از مصدر انسان کامل و عارف واصل در حالتى خاص صادر شده باشد، آیا مى‏توانیم تعابیر قرآنى مثل «وَ مَا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّه‏َ رَمى»؛ را که در این کتاب آسمانى به صورت تناقض‏نما به چشم مى‏خورد، به گونه‏اى که به ساحت مقدس قرآن کریم خدشه‏اى وارد نشود شطحیات بنامیم؟ به تعبیر دیگر، آیا در ادبیات قرآنى شطح‏گویى قابل فرض و بحث است یا نه؟

اعوانى: تا شما آن را با چه منطقى در نظر بگیرید. در واقع، به نحوه دید انسان بستگى دارد. همین لفظ شطح را که ما به کار مى‏بریم از نظر عارف رسیدن به مقام کمال است، ولى براى عامه مردم، ادبیات ما و عرف عامه امرى مذموم تلقى مى‏شود. پس بستگى دارد که دید ما چه طور باشد. اگر دید ما الهى باشد، آیه‏اى که تلاوت کردید عین توحید است. آیه «هُوَ الاَْوَلُ و الاْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِن» هم همین‏طور است. قرآن درباره مؤمنان مى‏فرماید: «قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّه‏ُ بِأَیْدِیکُمْ» با کفار قتال کنید که خداوند به دست شما آنها را مى‏کشد. حتى نمى‏گوید به دستان پیامبر، مى‏گوید به دستان شما. بنابراین دست مؤمن هم دست خدا مى‏شود. آیه مى‏فرماید قتال کنید تا خداوند به دست شما آنها را عذاب کند. فاعل تعذیب خداست و دست، دست خداوند است. پس دست مؤمن دست خداوند است. آیه «وَ مَا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت» هم در حدّ مؤمن نازل

شده است، حالا رسول که جاى خودش را دارد. بنابراین اگر دید، دید توحیدى باشد، این آیات خیلى خیلى وجهه همت قرار مى‏گیرد. اگر دید، دید توحیدى نباشد، اینها مغفول مى‏ماند و به تفسیرى ظاهرى در مورد آن بسنده مى‏شود. از نظر الفاظ معنایى براى آن در نظر مى‏گیرند و تفسیر تمام مى‏شود، ولى همین آیات در توحید از اُمهات آیات قرآنى هستند. پس بنابراین این مطلب به جهان‏بینى و تلقى ما از هستى و بالاخره تفسیر ما از آیات قرآن بستگى دارد. تا مفسر چه مفسرى باشد، مفسر در لفظ باشد یا بطن اول، بطن دوم یا حتى بطن هفتم. بیشتر مفسرین در لفظ مانده‏اند، اما ولىّ کسى است که به بطن نفوذ کند. ولىّ اگر در ظاهر بماند هیچ وقت ولىّ نمى‏شود. هرگز امکان ندارد ولىّ ظاهربین باشد. اصلاً این یک تناقض است که ولىّ ظاهربین باشد. ولىّ از باطن گذشته و به بطون معانى دست پیدا کرده است. او واصل شده بلکه ولایت اصلاً علم لدنّى است؛ یعنى ولىّ، ولىّ نمى‏شود مؤمن هم مؤمن نمى‏شود، اگر علم لدنّى نداشته باشد. «اِتّقوا فراسة المؤمن فانه ینظر بنوراللّه‏». مؤمن به نور خدا مى‏بیند نه به نور خودش. مادامى که ایمان و صفت ایمان براى او ثابت است دیدن حقایق به نور الهى میسر مى‏شود. ولىّ کمال ایمان است، در نتیجه ما نمى‏توانیم به کسى ولىّ بگوییم، مگر اینکه داراى علم لدنّى باشد. پس، اگر ما از آن طرف به قضیه نگاه کنیم، این آیات را کاملاً طبیعى مى‏بینیم و چیز خارق‏العاده‏اى در آنها نیست، بلکه در فهم قرآن نقش کلیدى دارند. این آیه‏ها بسیار بسیار مهم است و باید آیه‏هاى دیگر را در بطن این آیات تفسیر کرد. البته هستند کسانى که از این آیات براى تفسیر آیات دیگر استفاده نمى‏کنند.

متین: سؤال بعدى در مورد این است که رابطه زبان با تجربیات عرفانى یا احوال عرفانى چیست؟ مى‏دانیم که عارف به هنگام نزول خواطر ربانى و برکات و فیوض رحمانى دچار تجارب و حالات معنوى ویژه‏اى مى‏شود که نمى‏تواند از آنها در آن حال سخن به میان آورد، ولى پس از خروج از آن حالت و خلسه روحانى از تجارب خویش سخن به میان مى‏آورد. آیا سخن در ساحت نازل بیدارى مى‏تواند به شکلى واقع‏نمایانه از وقایع معنوى و مغزاى تجربه روحانى حکایت کرده و آن را بازنمایى کند؟...

آدرس اینترنتی