عقلانیت و معنویت در اسلام/ گفت و گو
18 بازدید
موضوع: فلسفه
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : هفت اسمان ) زمستان 1382 - شماره 20 )(22 صفحه - از 9 تا 30)
تعداد شرکت کننده : 0

استاد دکتر غلامحسین ابراهیمیِ دینانی در سال 1313 در روستای دینان از توابع اصفهان به دنیا آمد و پس از طی مقطع ابتدائی برای تحصیلات علوم دینی به مدرسه علمیه نیماورد در شهر اصفهان وارد شد و دروس مقدمات را در آنجا به پایان رساند، سپس به منظور تکمیل علوم دینی به حوزه علمیه قم وارد شد و مقطع خارج را تا حد اجتهاد گذراند و هم‏زمان فلسفه اسلامی را در محضر استادانی چون علامه طباطبایی فراگرفت.

استاد در سال 1341 تحصیلات دانشگاهی خود را در گرایش فلسفه آغاز کرد و در سال 1355 دکترای خود را در این رشته از دانشگاه تهران دریافت نمود.

ایشان از سال 1355 تا 1362 در دانشگاه فردوسی مشهد و از آن زمان تاکنون با رتبه استادی در گروه فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در کار خدمت به فرهنگ فلسفیِ این مرزوبوم است.

از ایشان علاوه بر مقالات فراوانی که در مجلاّت گوناگون چاپ شده، این کتاب‏ها به چاپ رسیده است:

قواعد کلّی فلسفی در فلسفه اسلامی، وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامی (در سه جلد)، معاد از دیدگاه حکیم مدرّس زنوزی، منطق و معرفت در نظر غزالی، ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام (در سه جلد)، دفتر عقل و آیت عشق (در سه جلد)، شعاع اندیشه و شهود در سهروردی، اسماء و صفات.

جنابعالی از عقلانیت و معنویت چه برداشتی دارید؟ این دو مفهوم را چگونه تعریف می‏کنید؟

سؤال شما ضمن اینکه سؤال خوبی است، کمی زیرکی در آن به چشم می‏خورد. در آغاز باید روشن شود که وقتی شما در مورد عقلانیت در کنار یا مقابل معنویت سؤال می‏کنید، منظورتان از عقلانیت چیست؟ آیا خود شما تصویر درستی از معنویت دارید، یا معنای مبهمی را در برابر معنای دیگری گذاشته‏اید، که آن‏هم معنایش چندان روشن نیست؟ به نظرم می‏آید قبل از ورود به این بحث، این دو واژه را که به کار رفت روشن کنیم. منظور از عقلانیت چیست؟ وقتی می‏گویید «عقل و عقلانیت» چه‏چیزی را اراده می‏کنید؟ و وقتی می‏گویید «معنویت» چه چیزی را اراده می‏کنید؟ تا وقتی که به نحو اجمال دست‏کم معنای این واژه‏ها روشن نشود، بحث از آنها بحث بیهوده‏ای خواهد بود.

درباره عقلانیت معانی و تعریفات مختلفی گفته شده است. شاید برای هیچ‏چیزی این مقدار تعریف مطرح نشده باشد. اشراقیون یک طور تعریف کرده‏اند، در ادیان یک طور تعریف شده است؛ مثلاً در روایات ما عقل شریعت باطن خوانده شده است؛ این در واقع یک‏نوع تعریف است. فلاسفه هرکدام بنا به مسلکی که داشته‏اند عقل را یک طور معنا کرده‏اند: بیشتر حکمای ما عقل را موطن کلیّات نامیده‏اند؛ عقل نیرویی است که به کلیات نائل می‏شود. بعضی گفته‏اند عقل مدرک روابط ضروری است؛ مثل احکام ریاضی که بین آنها روابط ضروری برقرار است. فرمول‏های ریاضی با هم رابطه ضروری دارند؛ وقتی می‏گویید 2+2 مشخص است که برابر است با 4. رابطه بین 2+2 و تساویشان با 4 مُدْرَکی عقلانی است، یا مثلاً مثلث که مجموع زوایایش با 2 زاویه قائمه برابر است از این قبیل است؛ اینها معانی کلی است. البته عقل هم در مقام نظر، هم در مقام عمل احکامی دارد. اینها با هم فرق دارند، ولی من به جای اینکه این تعریف‏های متعددی را که برای عقل گفته‏اند و خیلی زیاد هم است ذکر کنم، اجازه دهید در ضمن طرح این سؤال، سؤال دیگری را مطرح کنم تا با طرح آن به هدف نزدیک‏تر شویم.

من از شما می‏پرسم که اصلاً عقل را با چه باید تعریف کنیم و تعریف‏کننده عقل کیست؟ هیچ چاره‏ای در جواب این سؤال نداریم، جز اینکه بگوییم غیرعقل نمی‏تواند عقل را تعریف کند. هیچ‏وقت عقل از ناحیه غیرعقل قابل تعریف نیست؛ یعنی غیرعقل نمی‏تواند عقل را تعریف کند. هرکس هم عقل را تعریف کند با لحاظ عقلانی آن را

تعریف می‏کند. تعریف عقل، کاری عقلانی است و برای همین هم تعریف عقل فقط با عقل قابل بیان است. حال آیا تعریف‏کننده در مقام تعریف‏شونده قرار می‏گیرد؛ یعنی تعریف شامل خود تعریف‏کننده هم می‏شود یا نه؟ من نتیجه‏ای که می‏خواهم بگیرم این است که عقل ضمن اینکه خودش را تعریف می‏کند؛ تعریفی که به وجهی می‏تواند درست هم باشد و در خیلی جاها نتیجه هم می‏دهد، مثلاً درک روابط ضروری، تعریف عقل است، درک کلیات تعریف عقل است، اما همیشه عقل فراتر از تعریف خود است، چون تعریف کننده همیشه از تعریف خودش فراتر است. بنابراین عقل با آن معنایی که من از آن صحبت می‏کنم از همه تعریف‏هایی که خودش برای خودش کرده فراتر است. من از عقلانیت یک چنین معنایی را می‏فهمم.

حالا سراغ معنویت می‏رویم؛ معنویت را هم عقل می‏فهمد؛ یعنی چه؟ من نمی‏دانم معنویت چگونه می‏تواند از دایره عقل بیرون باشد یا خلاف عقل باشد؛ یعنی معنویتی داشته باشیم که خلاف عقل باشد ـ نمی‏گویم، در چارچوب یکی از تعاریف بگنجد؛ البته ممکن است معنویت در بعضی از این چارچوب‏ها نگنجد و بالاتر باشد ـ حداقل می‏توانم بگویم که معنویت نمی‏تواند برخلاف عقل باشد. آیا معنویتی که ضد عقل است و با عقل تناقض دارد معنویت است؟! بنده چنین معنویتی را نمی‏شناسم، بنابراین معنویت هم به نوعی باید به عقل نزدیک باشد یا خودِ عقل یا چیزی شبیه عقل باشد، یا دست‏کم از شئون عقل باشد. اگر معنویت را که کمتر تعریف شده است بخواهند تعریف کنند، معمولاً می‏گویند چیزی است که مافوق محسوس است، و در امور ظاهری نمی‏گنجد. تعریف‏هایی که برای معنویت شده بسیار شبیه آن تعریف‏هایی است که برای عقل شده است. بنابراین ما معنویت غیرعقلانی نداریم. هر معنویتی نوعی و حدی از عقلانیت در آن هست؛ ما معنویت ضدعقل نداریم.

اگر معنای عقل و معنویت را یکی بدانیم یا یکی را در دیگری مندرج بدانیم، باید خیلی از مطالبی را که عرفا یا متکلمان گفته‏اند کنار بگذاریم؛ مثلاً ابن‏عربی در جایی گفته است «من قال بعلّة فلیس بملّة».

من عقل فلسفی را نگفتم؛ البته بیشتر تعاریفی که برای عقل شده است جنبه فلسفی دارد، امّا عقل از این فراتر است. عقلْ فلسفی است، یا ریاضی، یا علمی، یا سیاسی و عملی، که همه اینها به نوعی فلسفی‏اند؛ حتی حرفی که ابن‏عربی می‏گوید همان را از

روی عقل می‏زند. اگر عقلی در کار نبود نمی‏توانست این حرف را بزند. یکی از نتایج عقل ابن‏عربی این است که من قال بعلّه فلیس بملّة. می‏خواهد بگوید عقلی که در چارچوب ارسطویی، منحصر شود با ملّت و شریعت کاملاً همخوان نیست، چون شرایع از چارچوب ارسطویی بالاتراند. این حرف درستی است، بله شریعت عقل دیگری است که همان عقل رحمانی است. این از برکات عقل است که ابن‏عربی می‏تواند اینگونه حرف بزند. بله ممکن است بعضی، از برکات عقل استفاده کنند، امّا برخلاف عقل صحبت کنند و این زهی بی‏انصافی و کفران نعمت است که کسی از برکات عقل استفاده کند و برخلاف آن صحبت کند. امّا آنچه ابن‏عربی یا هر عارف دیگری گفته است، چهره خاصی از عقل را نشان داده است و اینکه اگر کسی عقل را فقط در علت و معلول خلاصه کند. در جایی متوقف خواهد شد. این کاملاً درست است.

یعنی شما معتقدید در هر جایگاهی که ما بایستیم، در حقیقت در جایگاه عقل قرار گرفته‏ایم؟

همینطور است. آنچه فقیه یا عارف می‏گوید خودش نوعی استدلال است. درست است که گاهی در شکل کبرا و صغرا نیست، ولی استدلال در صغرا و کبرا محدود نمی‏شود. اینکه مثلاً عقل ناتوان است، این خودش یک استدلال قیاسی است. مولانا هم گاهی عقل را نقد می‏کند، امّا او هم دارد استدلال می‏کند. اینکه کسی عقل‏را درحد شکل یا قالب خاصی محدود بکند وبگوید لیس الاّ، این معنای باطلی است؛ عقل از اینها فراتر است. عقل وقتی خود را تعریف می‏کند فراتر از تعریف می‏ایستد. همه عرفا اگر عقل را نقد می‏کنند به عقل خاصی نظر دارند که همان عقل حسابگر، ریاضی، تجربی، فلسفی یا ارسطویی‏است؛ یعنی درحد ارسطو متوقف‏ماندن‏را درست‏نمی‏دانند.بله، کسی‏که درحد ارسطو بماند محدود می‏شود. ازارسطو می‏شود بالاتررفت. انبیا از ارسطو بالاتر هستند. انبیا هم نمادهای عقل هستند. پیغمبرما عقل‏کل است؛ روایات‏ما این‏را می‏گوید.من حرف غیرشرعی نمی‏زنم. روایات ما همین را می‏گوید؛ منتهی در مورد آنها دقت نشده است.

عقل شریعت باطنی است، و همیشه باطن برتر از ظاهر است. اگر روایات می‏گوید عقل شریعت باطنی است، یعنی بالاتر از شریعت ظاهری است، چون باطن از ظاهر بالاتر است، چون اگر باطن نباشد ظاهر نیست. آیا ظاهر جلوه باطن است یا باطن جلوه ظاهر؟ آیا جلوه بالاتر است یا متجلی؟ قطعا متجلی بالاتر است.

گرایش‏های مختلفی در اسلام هست که همواره با یکدیگر در نزاع بوده‏اند؛ گرایش‏های فلسفی، کلامی، فقهی، صوفیانه و... با این تعریف شما از عقلانیت این نزاعها چگونه تبیین می‏شوند؟ آیا در این صورت این نزاع‏ها بلاموضوع نمی‏شوند؟

همه گرایش‏ها نزاع‏هایی داشته‏اند. همه این نزاع‏های عقلانی است. عرفا هیچ‏وقت ضد عقل نبوده‏اند. این یک اشتباه تاریخی است که رخ داده است؛ یعنی برخی صوفیان تنبل و خانقاهیان کم‏مایه و بی‏سواد به‏غلط گفته‏اند که عرفا ضدعقلند. ما هیچ عارفی که ضدعقل باشد نداریم. از عرفای قرن سوم گرفته تا عرفای معاصر، کسی را نشان بدهند که با عقل سرِ ستیز داشته است؛ منتها اینها از عقل فلسفی بالاتر می‏رفتند، عقل که فقط عقل فلسفی نیست و فقط در فلسفه خلاصه نمی‏شود، عقل بالاتر هم می‏رود. عقل نبوی هم عقل است، انبیا هم عقل دارند، حضرت ختمی‏مرتبت عقل کل است.

عرفا از عقلی که در یک نحله فلسفی خلاصه می‏شود انتقاد می‏کردند، حتی خود فلسفه هم از این نحله‏های فلسفی بالاتر و فراتر است. نحله‏ها فلسفی‏اند، ولی فلسفه نحله‏ای نیست. نحله‏های فلسفی فلسفی‏اند، امّا خود فلسفه در یک نحله خلاصه نمی‏شود. عقل از این نحله‏ها بالاتر می‏رود. بدین‏ترتیب این نزاع‏ها که شما گفتید بی‏موضوع نمی‏شوند. همه این‏ها نزاع‏هایی هستند که عقل با خودش دارد؛ یعنی یک مرتبه از عقل با مرتبه دیگر درگیر است. تمام نزاع‏هایی که شما ذکر کردید و حتی نزاع‏هایی که در آینده ممکن است پیش بیاید، همه در محدوده عقل هستند. عقل در مراتب مختلف درگیری دارد، چون عقل مطلق نیست. در عقل مطلق درگیری ندارد. عقل کل و عقل اول هیچ نزاعی ندارد. اگر عقل خالص از اوهام باشد؛ مثل عقل اول با هیچ چیزی درگیری ندارد، چون عقل خالص است. حالا وقتی عقل به حدّ بنی‏آدم درآمد و تجلیات و ظهورات عقل تنزل کرد و به تعبیر سهروردی، عقل سرخ شد، یعنی عقلی شد که در طبیعت انسانی گرفتار شبهات و تمایلات نفسانی شده و درعالم طبیعت گرفتار شده است، در این صورت محل نزاع‏ها می‏شود؛ یعنی در وجود انسان میدان فعالیت عقل سرخ عقل آدمی و در وجود آدمی است و وجود آدمی یک مرکزی است که هزاران تمایل و شهوت دارد؛ یعنی عقلی که در چنین جایی فعال است، عقلی است که با شهوات یا با وهم و خیال توأم است یا عقلی است که با منافع زودگذر سروکار دارد. عقل متکلمی که می‏خواهد یک چیز را اثبات کند با عقل فیلسوفی که حالات دیگری دارد

درگیری دارد. عقل عارفی که علاوه بر سلوک فکری سلوک عملی هم کرده، هم سلوک فکری داشته و هم شهوات را زدوده، یعنی یک نوع ریاضت کشیده و عارفِ اهل ریاضت و سلوک است و تمام این تمایلات را در خود سرکوب کرده، خوب معلوم است که از فیلسوف روشن‏تر است، بنابراین یک عارف با یک فیلسوف درگیری پیدا می‏کند، برای اینکه فیلسوف ضمن اینکه سلوک عقلی داشته سلوک عاطفی و بدنی نداشته است. این درگیری‏هایی که شما به آنها اشاره کردید همه آنها نزاع مرتبه‏ای از عقل را با مرتبه دیگر می‏رساند، ولی سرانجام خود عقل باید در این درگیری‏ها تصمیم بگیرد، البته عقل هرچه بتواند خود را از این گرفتاری‏های عاطفی، مادی، شهوانی و نفسانی تنزیه کند و نجات بدهد حکمش صادق‏تر و دقیق‏تر خواهد بود.

فی‏الواقع معنویت جلوه‏ای از آن عقلانیت است.

همینطور است، اگر شوائب و اوهام از عقل زدوده شوند، چنین عقلی به معنویت نزدیک شده است.

چگونه است که کسانی که مروج معنویت هستند از نوعی تقابل میان عقل و معنویت سخن می‏گویند؟

برای اینکه اشتباه می‏کنند و دقت نمی‏کنند. ببینید خود واژه معنویت از معناست؛ اگر معنا نداشته باشیم آیا معنویتی وجود پیدا می‏کند؟ معنا از معنویت است یا معنویت از معنا؟ معنویت را از معنا می‏سازیم، یا معنا را از معنویت؟ اگر معنویت از معنا است، پاسخ دهید که معنا با چه نیرویی قابل درک است و موطن آن کجاست؟ معنا در چه عالمی تحقق می‏یابد؟ موطن معنا عالم عقل است. معنا در عالم عقل حضور دارد.

به نظر می‏رسد که این دیدگاه شما با آنچه در عالم واقع و در عرصه اندیشه اسلامی اتفاق افتاده متفاوت است.

باید با مبانی عقلی و با میراث معنوی آشنا بود. باید با احکام دین و فلسفه هم آشنا بود. در این صورت متوجه خواهیم شد که در اینجا یک خلطی صورت گرفته است. بسیاری توجه نکرده‏اند و دراینجا بدآموزی صورت گرفته است، اینکه شما می‏گویید ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی