1393/08/02
غلامحسین ابراهیمی دینانی
محقق
شکوه بازیافته

نشست نقد و بررسی کتاب ناصر خسرو، لعل‏بدخشان

کتاب«ناصر خسرو، لعل‏بدخشان»نوشته آلیس سی.هانسبرگر و ترجمه دکتر فریدون بدره‏ای نتیجه بازبینی نویسنده از سفرنامه، دیوان و آثار فلسفی ناصر خسرو است.ناصر خسرو، زندگی پرماجرایی داشت که به دو مرحله متمایز تقسیم می‏شود:تا 43 سالگی که به تحصیل و فراگرفتن علوم زمان و رفت و آمد به دربار سلاطین و امیران و لهو و لعب و جست و جوی مال و جاه اشتغال داشت؛و مرحله دوم که از«خواب چهل ساله»خویش بیدار شد و به خدا و زهد و عبادت روی آورد.در سفر سه‏ساله‏اش به مصر بود که به آیین اسماعیلیه گروید و پس از طی مراحل مختلف به مقام «حجت»رسید.

ناصر خسرو، علاوه بر مراتب مذهبی و فلسفی، یکی از چند قصیده‏سرای درجه اول زبان فارسی در طول تاریخ ادب ایران به شمار می‏رود، و در شیوه خاص خود چهره‏ای است یگانه.کتاب ماه ادبیات و فلسفه نشستی را به منظور نقد و بررسی کتاب «ناصر خسرو، لعل‏بدخشان»برگزار کرد که در این نشست مترجم کتاب دکتر فریدون بدره‏ای، دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، کامران فانی، دکتر محمد دهقانی، کامیار عابدی و سیما وزیرنیا درباره کاب بحث و گفت و گو کردند.آنچه می‏خوانید حاصل این نشست است: ***

فریدون بدره‏ای:با سلام به خانمها و آقایانی که به جلسه تشریف آورده‏اند، و تشکر از آقای محمدخانی که این جلسه را برای بحث و گفت و گو درباره کتاب ناصر خسرو، لعل‏بدخشان نوشته خانم آلیس هانسبرگر و ترجمه من تشکیل داده‏اند، به عرض حضار محترم می‏رسانم که نویسنده این کتاب را من چنانکه باید و شاید نمی‏شناسم، و از آثار او نیز جز این کتاب و یک مقاله و رساله دکتری او اطلاعی ندارم.اولین آشنایی من با خانم هانسبرگر خواندن و

ترجمه مقاله‏ای از او بود به نام«ناصر خسرو متفکر فاطمی»که در کتاب سنتهای عقلانی ر تمدن اسلامی چاپ شده بود.من آن کتاب را ترجمه کردنم که اینک از سوی انتشارات فرزان روز چاپ شده است.در آنجا بود که دریافتم خانم هانسبرگر فوق‏لیسانس و دکترای خود را از دانشگاه کلمیا و لیسانس را از دانشگاه نیویورک در رشته مطالعات فارسی و عربی و اسلامی گرفته است، و مدتی نیز پژوهشگر مدعو در مؤسسه تحقیقات اسماعیلی در لندن بوده است. گویا ایشان مدتی نیز در ایران بوده و در دانشگاه اصفهان تدریس می‏کرده است.

اولین کار تحقیقی خانم هانسبرگر درباره اسماعلیلیه، رساله دکتری اوست به نام«عقیده ناصر خسرو درباره نفس»که بر مبنای شش اثر فلسفی ناصر خسرو نوشته شده است.کتاب ناصر خسرو: لعل‏بدخشان ظاهرا دومین تحقیق مفصل اوست.وی چنانکه خود در مقدمه کتابش آورده است این اثر را به دعوت مؤسسه تحقیقات اسماعیلی نوشته است، و الحق کتابی از لحاظ ساختار و حسن تألیف زیبا و خواندنی و دلکش نوشته است، و علت علاقه‏مندی من به ترجمه آن، شاید همین گیرایی و حسن تألیف کتاب بود.زیرا ما در زبان فارسی زندگینامه‏هایی از این دست درباره شاعران و نویسندگان و بزرگان ادب خود کم داریم و شاید اصلا نداریم.

اصولا زندگینامه‏نویسی به عنوان یک نوع(ژانر)ادبی هنور در

میان ما جان نیفتاده و رواج نگرفته است.تعداد کتابهایی هم که در این زمینه نوشته شده مانند کتابهای مرحوم علی دشتی درباره مولانا، حافظ، خیام، خاقانی و سعدی در واقع بیگرافی به آن معنا که در ادبیات غربی مطرح است، نیست.حتی کسانی که مانند خانم آن ماری شیمل که چند کتاب درباره زندگی و آثار مولانا نوشته است، ترجمه احوال‏نویسی از نوع«تاریخ‏ادبیاتی»آن است، نه از نوع«بیوگرافی». یکی از محاسن کار خانم هانسبرگر طرح کتاب اوست.وی سفرنامه ناصر خسرو را مبنای کار خود قرار داده و مسیری را که وی از زادگاه خود تا مکه درنوردیده و شهرها و آبادیهایی را که در حین را دیده و در آنها توقف کرده است مانند مصر، فلسطین، بیت‏المقدس و جاهای دیگر، وسیله‏ای قرار داده است برای آنکه در هر مرحله به مناسبت و مطابق با این سیر زمینی ناصر خسرو، سیر تحولات روحی و نفسانی او و شمه‏ای ا زفلسفه و معتقدات دینی وی را بیان کند.

مثلا هنگامی که ناصر خسرو برای مأموریتی به جورجان رفته و مدتی در آنجا توقف کرده است خوابی می‏بیند و بر آثر آن خواب تحولی عمیق در زندگی او رخ می‏دهد، چنانکه از شغل دیوانی دست می‏کشد و خانه و کاشانه را ترک می‏گوید و به سوی مکه رهسپار می‏شود، خانم هانسبرگر به همین مناسبت به بیان اندیشه‏های او درباره ظاهر و باطن که یکی از اصول مهم معتقدات اسماعیلیان است می‏پردازد.یا هنگامی که ناصر خسرو به بیت‏المقدس می‏رسد و به سیاحت و توصیف آن می‏پردازد، باز خانم هانسبرگر موقع را مناسب می‏یابد و به بیان جهانشناسی اسماعیلیه برمبنای آثار ناصر خسرو می‏پردازد.این جهانشناسی مبتنی بر نظامی از سلسله مراتب عقول نوافلاطونی استوار است و آفرینش عالم را از خداون به میانجی عقل، نفس و طبیعت تا جهان جسمانی توضیح می‏دهد.یامثلا چون به قاهره می‏رسد که پایتخت مصر در عصر فاطمیان است، به مناسبت، مبحث عقل را در فلسفه اسماعیلی پیش می‏کشد، زیرا خلیفه یا امام اسماعیلی در جهان خاکی به منزله عقل در عالم علوی است و چون به سوی خانه باز می‏گردد، به بحث درباره نفس و رجعت او به عالم بالا می‏پردازد و سیر صعودی نفس را برای رسیدن به سعادت، به جایی که از آن فرود آمده است، باز می‏نماید.یا هنگامی که به زیارت کعبه می‏رود، موقع را برای تفکر و تعمیق در معنای حج و اعمال عبادی و تأویل و تفسیر آنها مناسب می‏بیند، و به بحث در این باره می‏پردازد.

در مجموع کتاب ناصر خسرو:لعل‏بدخشان ساختار و طرحی دلکش دارد و خواننده می‏تواند با طیب خاطر آن را بخواند.در این خواندن، خواننده هم سفرنامه را می‏خواند و هم در تفکرات و اندیشه‏ها و عقاید ناصر خسرو سیر می‏کند.

ناصر خسرو بدون تردید همانطور که قدمای محققان ما نوشته‏اند، و اکنون نیز مسلما همنانگونه است، یکی از شش سخن‏سرای بزرگ زبان فارسی به شمار می‏آید.ولی متأسفانه هیچ‏وقت در میان جامعه اهل کتاب، البته نه در میان ادیبان و محققان، آن شهرت و محبوبیتی را که شاعران بزرگ دیگر چون فردوسی، خیام، مولانا جلال‏الدین محمد، حافظ، سعدی و امثلا اینها پیدا کرده‏اند، پیدا نکرده است و این شاید به دلیل آن باشد که اولاناصر خسرو عقایدی برخلاف عقاید مرسوم زمان خود داشته و در دورانی می‏زیسته که به آسانی بر این اختلاف عقیده برچسب الحاد و بی‏دینی می‏زده‏اند.

ما می‏دانیم که ناصر خسرو بعد از سفر به مصر و دیدار از قاهره و ملاقات با مؤید فی‏الدین شیرازی و شاید خلیفه وقت فاطمی به کیش اسماعیلی گرویده بوده است، و حتی به سمت حجبت جزیره خراسان برگزیده شده بوده است، و این را نیز می‏دانیم که اسماعیلیان، هم از سوی اهل سنت و جماعت و هم از سوی عمال خلفای عباسی که رقیب خلفای فاطمی بودند، و هم از سوی شیعیان دوازده امامی به سبب اختلاف بر سر جانشین اما جعفر صادق(ع)معروض دشمنی و مورد تعقیب و آزار قرار داشته‏اند.ناصر خسرو نیز از این قاعده مستثنی نبوده و چنانکه خود در اشعارش اظهار می‏دارد اینان چنان عرصه را بر او تنگ کرده و به اذیت و آزارش پرداخته‏اند و حتی خانه او را آتش زده و قصد جانش را کرده‏اند که مجبور به فرار شده است و به نقطه دورافتاده‏ای در میان کوههای بدخشان در دره یمگان 1ناه گرفته، و تا آخر عمر در آنجا به سر برده است.

ثانیا، ناصر خسرو آراء و عقاید فلسفی و دینی خویش را چه در اشعارش و چه در کتابهای منثورش به زبان فارسی نوشته و کوشیده است آرای خود را حتی‏الامکان با اصطلاحات و لغات فارسی بیان کند، زیرا اسماعیلیه ایران بیشتر ترجیح می‏دادند که آثار خود را به زبان فارسی بنویسند و این امر به خصوص بعد از شقاق نزاری مستعلوی شدت گرفت.ولی می‏دانیم که در این دوره زبان فارسی هنوز بریا بیان مضامین علمی و فلسفی آمادگی نداشته است، و از این رو، به عقیده عده‏ای حتی آثار فلسفی و علمی فارسی ابن سینا که در همین دوره نوشته شده، در بیان موضوعات و مضمونهای علمی و فلسفی، آن دقت و غنایی را که در آثار عربی او می‏بینیم، ندارد.در مورد ناصر خسرو مقایسه کشف‏المحجوب فارسی منسوب به ابو یعقوب سجستانی، نویسنده کتاب‏الینابیع، که گوین ترجمه ناصر خسرو از همین کتاب اخیرالذکر است، این نکته را کاملا روشن می‏کند، زیرا کتاب‏الینابیع کتاب فلسفی دقیقی در شرح حکمت نوافلاطونی و تطبیق آن با جهانشناسی اسماعیلی است، و حال آنکه کشف‏المحجوب، با همه زیبایی و تازگی بسیاری از عبارات و جملاتش، کتابی است مبهم و دشوار خوان.

ثالثا، ناصر خسرو اغلب اشعار و قصاید خود را در بحور و اوزان‏

نامطبوع سروده، و از واژگانی مهجور و نامأنوس استفاده کرده است، و در آنها اشارات و تلمیح به آیات قرآن و احادیث نبوی و داستانها و قصه‏های دینی و اساطیری و رویدادهای تاریخی و مذهبی چندان فراوان است که فهم آنها را دشوار و خواندن آنها را نادلچسب می‏کند. وجود تعقیدات لفظی و معنوی فراوان نیز مزید بر علت می‏شود، و از این روست که می‏بینیم در کتابهای دستور زبان بیشتر مثالهایی که برای تعقید لفظی و معنایی آورده می‏شود، از اشعار ناصر خسرو است. گذشته از اینها، اشعار و کتابهای ناصر خسرو و بیشتر جنبه تعلیم و تبلیغ دارد و در بیان آراء و عقاید خاص فلسفی و دینی اسماعلیلیه فاطمی است، و درک دقایق عقاید فاطمیان و حقایق باطنی آن برای همه کس آسان نیست.بههمین دلایل که عرض شد اشعار و آثار ناصر خسرو آن شهرتی را که شایسته اوست برای وی فراهم نیاورده‏اند.

از اینها که بگذریم، به حق باید اذعان کرد که بسیاری از قصاید و اشعار ناصر خسرو در نهایت استحکام، انسجام، بلاغت و زیبایی است.برخی از تشبیه‏ها، استعاره‏ها و تغزلهای او بی‏نظیر است. مانند تشبیه ستاره شباهنگ به جام یخین، یا شهابهای ثاقب که به عقیده قدما تیرهایی بودند که به سوی دیوان و شیاطینی که شبها برای استراق سمع اسرار عالم بالا به بام عالم فراز رفته بودند افگنده می‏شدند، به زر گدازیده‏ای که بر صفحه‏ای از قیر چگانده شود، بی‏مانند است.در شعر قدیم فارسی توصیف بهار و خزان فراوان است، به همین دلیل برای آنها اصطلاح«بهاریه»و«خزانیه» وضع شده است، اما ما«زمستانیه»نداریم، زیرا وصف زمستان در شعر قدما بسیار کم است.ناصر خسرو از معدود شاعرانی است که قصیده‏ای بلند با قافیه‏ای دشوار در وصف زمستان دارد.اجازه بدهید چند بیتی از آن را که تشبیه‏های بالا نیز در آنها آمده است، بخوانم:

چون گشت جهان را دگر احوال عیانیش

زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش...

شرمنده شد از باد سحر گلبن عریان

وز آب روان شرمش بربود روانیش

بس باد جهد سرد ز که لاجرم اکنون

چون پیر که یاد آیدش ا روز جوانیش...

بنگر به ستاره که بتازد سپس دیو

چون زر گدازیده که بر قیر چگانیش

مانند یکی جام یخین است شباهنگ

بزدوده به قطر سحری چرخ کیانیش

گر نیست یخین چونکه چو خورشید بر آید

هر چند که جویند نیابند نشانیش

برخی از شعرهای ناصر خسرو یا ابیاتی از آنها اینک به صورت ضرب‏المثل درآمده‏اند.مانند«بسوزند چوب درختان بی‏بر-سزا خود هم این است مر بی‏بری»، یا«از ماست که برماست»در شعر زیبای عقاب که همه ما زمانی آن را خوانده و از بر کرده‏ایم:

روزی ز سسر سنگ عقابی به هوا خاست

از بهر طمع بال و پر خویش بیار است

بر راستی بال نظر کرد و همی گفت

امروز هم روی زمین زیر پر ماست

گر اوج بگیرم بپرم از نظر شید

می‏بینم اگر ذره‏ای اندر تگ دریاست

گر بر سر خاشاک یکی سخت کمانی

جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست...

ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی

تیری ز قضا و قدر انداخت برو راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگردوز

وز ابر مر او را به سوی خاک فرو کاست

بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

و انگاه پر خویش کشید از چپ و از راست

گفتا عجبست این که ز چوبست و ز آهن

این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست

زی تیر نگه کرد و پر خویش برو دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

یا این مناظره کوتاه و دلپذیر میان درخت چنار و کدوبن:

نشنیده‏ای که زیر چناری کدوبنی

بر رست و بر دوید برو بر به روز بیست

پرسید از چنار که«تو چند ساله‏ای؟»

گفتا:«دویست باشد و اکنون زیاد تیست»

خندید ازو کدو که:«من از تو به بیست روز

برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست؟»

او را چنار گفت که«امروز ای کدو

با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید که ا زما دو مرد کیست»

باری، بازگردیم به کتاب ناصر خسرو:لعل‏بدخشان.به نظ من خانم دکتر هانسبرگر کوششی شایسته به خرج داده که این شاعر «دیر آشنا»را به نحوی جذاب و دل‏انگیز به خوانندگان معرفی کند و من یقین دارم که خوانندگان فرهیخته اهل کتاب، از خواندن آن لذت خواهند برد، و شاید خواندن آن سبب شود که به مطالعه اشعار دیگر و آثار دیگر ناصر خسرو رغبت کنند و اگر چنین شود به راستی باید از خانم هانسبرگر سپاسگزار بود.

خوب این هم از هنر خانم هانسبرگر، اما در این کتاب اشتباهات و خطاهایی هم وجود دارد که از چشم خواننده فارسی زبان که ترجمه اثر را می‏خواند، و متن اصلی همه اشعار و نقل قولها را به فارسی می‏بیند، پوشیده است، اما مترجم اثر با آنها مواجه بوده است. برخی از این اشتباهات را هر جا لازم بوده مترجم تا آنجا که مقدور او بوده توضیح داده است، اما برخی دیگر را که مخل درک معنا از سوی خواننده فارسی زبان نمی‏شده، ذکری ا زآنها در یادداشتها و پانوشتهای کتاب نشده است.البته باید این حقیقت را پذیرفت که ترجمه آثار منظوم فارسی به زبان دیگر و شاید به طور کلی ترجمه آثار منظوم از زبانی به زبان دیگر اری دشوار است، و هر مترجمی هر چند هم توانا باشد ممکن است در این کار صددرصد موفق از آزمایش بیرون نیاید.

من به صورت سیستماتیک متن همه اشعار فارسی ناصر خسرو را که در این کتاب آمده با ترجمه انگلیسی آنها بر پایه یک بررسی دقیق بیت به بیت مقایسه نکرده‏ام، بلکه هر جا که به لحاظی متوجه عدم مطالبقت متن با ترجمه شده‏ام، آن را یادداشت کرده‏ام و از این یادداشتها هم معدودی در پانوشت کتاب آمده است.

بر روی هم، اشتباهات خانم هانسبرگر بر دو دسته است:یک دسته ناشی از کم‏بضاعتی او در دانشهای اسلامی و یا کم‏دقتی او در قرائت متن است، و دسته دیگر ناشی از پی نبردن او به معنای درست اشعار است، و در این دسته دوم گاهی سعی کرده که با قرائت واژه به شکل دیگری معنای موجهی برای بیت یا عبارتی بیابد، ولی متأسفانه نه تنها موفق یشده بلکه از معنای مورد نظر شاعر به کلی دور افتاده است.

نمونه‏ای از اشتباهات دسته اول ترجمه«دری استوار»به immmovabLe door Lاست، یعنی«در غیرمتحرک»که معنای ماحصلی ندارد، زیرا در غیرمتحرک نمی‏شود، یا در ترجمه قطعه‏ای از خوان‏الاخوان ناصر خسرو آنجا که ناصر خسرو می‏گوید:«ها را که گرد است[یعنی به این شکل ه‏]برابر زمین است و آرام جای جانوران بر زمین است.»خانم هانسبرگر عبارات را غلط قرائت کرده است و«گرد»را«گرد»خوانده و به‏ duSt L«گرد و غبار»ترجمه کرده است که خطای محض است.البته این خطا از آنجا ناشی شده که مؤلف محترم نمی‏دانسته است که عده‏ای از دانشمندان مسلمان از قدیم‏الایام زمین را کروی و گرد می‏دانسته اند.از همین گروه اشتباهات است عمار و بوذر را که از صحابه پیامبر(ص)هستند، شاعر پنداشتن و در نتیجه این شعر معروف ناصر خسرو را، یعنی:

پسنده است با زهد عمار و بوذر

کند مدح محمود مر عنصری را

غلط ترجمه کردن.و با زاز جمله اینگونه اشتباهات است برخی ریشه‏شناسی‏های غلط و قرائتهای غلط.مثلا در قصیده معروف ناصر خسرو با این مطلع:

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد خیره‏سری را

که خانم هانسبرگر در توضیح واژه نیلوفر نوشته‏اند«واژه نیلوفری بار معنایی سنگینی دارد زیرا نه تنها به معنای آبی آسمانی گل نیلوفر است، بلکه هخود واژه از ترکیب یک واژه کهن ایرانی است درست شده است»و این اشتباه است، زیرا نیلوفر که در فارسی به صورت نیلوپر، نیلوپل، نیلپر هم آمده است و پهلوی آن نیلوپل است از سانسکریت‏ niLoPaLa Lیا niLotPaLa Lگرفته شده است.جزء اول همانگونه که خانم هانسبرگر نوشته‏اند به معنای آبی، نیلی است ولی جز دوم یعنی‏ PaLa L، به معنای گل است و ربطی به«فر»و«فرّه»یا«خورنه» فارسی و ایرانی ندارد.نیلوفر لغتا یعنی«گل آبی».از همین نوع اشتباهات است قرائت واژه«نسخه»به صورت«نسخه»(در نویسه گردانی انگلیسی‏ naSka Lآمده است)و ترجمه آن به‏ negation Lبرای آنکه برای این مبحث معنایی بتراشد:

امروز که مخصوص‏اند این جان و تن من

هم نسخه دهرم من و هم دهر مکوّر

ناصر خسرو خیلی ساده می‏خواهد بگوید که«حالامن هم المثنای عالم هستم(یعنی مثل عالم کبیرم)و هم دهر مکوّر هستم، یعنی عالم صغیر.»و حال آنکه با قرائت نسخه به جای نسخه و ترجمه آن به‏ negation Lمعنای مورد نظر شاعر به دست نمی‏آید.

باز از جمله اینگونه اشتباهات، قرائت تبیره به جای نبیره در این بیت:

معزول گشت زاغ چنین زیرا

چون دشمن نبیره زهرا شد

از قصیده‏ای به مطلع:

آمد بهار و نوبت سرما شد

وین سالخورده گیتی برنا شد

مؤلف چون معنای بیت را درنیافته واژه نبیره را که به معنای فرزند فرزند فرزند یا فرزند فرزند فرزند هر چه هم دور باشد به تبیره تغییر داده و آن را به‏ drumS Lترجمه کرده است و در ننتیجه معنایی نامعقول برای بیت تراشیده است، و حال آنکه معنای بیت به صورت اصلی واضح است ناصر خسرو زاغ را که سیاه رنگ است به عباسیان که جامه سیاه شعار آنها بود تشبیه کرده است و می‏گوید چون خلافت و امامت به فاطمیان که نبیره حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)بودند رسید، عباسیان معزول گشتند.

در همین قصیده این بیت:

خورشید چون به معدن عدل آمد

با فصل زمهریر معادا شد

یعین چون خورشید به نقطه اعتدال ربیعی رسید، یعین فصل بهار آغاز شد، دشمن فصل زمهریر(زمستان-سرمای سخت)گشت. مؤلف متأسفانه به علت ندانستن اصطلاحات، ترجمه درستی به دست داده است، چنانکه این بیت از همان قصیده:

افزون گرفت روز چو دین و شب

ناقص چو کفر و تیره چو سودا شد

غلط ترجمه شده است.معنای بیت با توجه به ابیات قبل، از جمله بیت بالا، روشن است، یعنی چون خورشید به نقطه اعتدال ربیعی برسد روزها بلندتر و شبها کوتاه‏تر می‏شود.شاعر این دو را به ترتیب به اعتلای دین و زوال کفر تشبیه کرده است.در مصراع دوم «تیرگی»را هم به سود که یکی از اخلاط چهارگانه است و بدان خلط سیاه هم می‏گویند مانند کرده است.در اینجا نه صحبتی از bLaSPhemy L در میان است و نه از Sin L.به علاوه، ناقص شدن در اینجا به معنی نقصان گرفتن و کوتا شدن(شب)است نه چلاق شدن‏ (criPPLed) L.در بیت بعد:

اهل نفاق گشت شب تیره

رخشنده روز اهل تولاّ شد

در اینجا اهل نفاق و اهل تولا به شب و روز تشبیه شده‏اند نه بالعکس، آنچنان که خانم هانسبرگر دریافته است.پس معنای بیت این است که منافقان و دورویان مانند شب، تیره‏روی شدند و دوستداران اهل بیت مانند روز، تابناک و سپیدروی.بنابراین ترجمه مصراع دوم به‏ Shining day one of the thingS of wonder Lبه هیچ روی معنای مورد نظر شاعر را نمی‏رساند.سپس شاعر گیتی را به خاطر و دل و جان آگاه(خاطر بی‏غفلت)مانند می‏کند که سرشار از روشنی و شادی و خیر است، و آنگاه می‏پرسد:

چون بود تیره همچو دل جاهل؟

و اکنون چرا چو خاطر دانا شد؟

خانم هانسبرگر در اینجا«چون»را که از ادات پرسش است به معنای وقتی گرفته و به‏ when Lترجمه کرده و از این رو به معنای درست بیت دست نیافته است.در واقع این بیت موقوف‏المعانی است و معنای کامل آن وقتی دانسته می‏شود که با بیت بعدی با هم خوانده شود:

زیرا که سید همه سیاره

اند رحمل به عدل توانا شد

یعنی:چگونه است که گیتی که قبلا مانند دل جاهل تاریک بود، اکنون چون دل دانا روشن و تابناک شده است؟زیرا، خورشید(سی ستارگان)به واسطه درآمدن به برج حمل-نقطه اعتدال ربیعی-در جهان عدل و داد برقرار کرده است.اما ترجمه خانم هانسبرگر این معنا ران نمی‏رساند.وی«حمل»را به‏ attack L(حمله)ترجمه کرده است. نیز این بیت:

داد خرد بده که جهان ایدون

از بهر عقل و عدل مهیّا شد

ترجمه«داد خرد بده»به‏ Give the righteS to your mind Lترجمه تحت‏الفظی نارسایی است، زیرا داد چیزی را دادن یعنی حق آن را ادا کردن، و به درستی مطالبق آن عمل کردن است.

در بیت قبل از این نیز معنی درست دریافت نشده است، ناصر خسرو می‏گوید:

علم است و عدل نیکی و رسته گشت

ان کو بدین دو معنی گویا شد

یعنی دانش و عدالت نیکی است و هر کس در این دو معنی سخن گفت رستگار شد.نه ترجمه مصراع اول معنی را درست می‏رساند و نه ترجمه مصراع دوم به‏ ConverSant theSe tongueS Lناصر خسرو نمی‏گوید گویا به این دو زبان، می‏گوید هر کس به این دو معنا، یعنی عدل و علم، گویا شد، رستگار گشت.نیز این بیت:

زیرا که علم دینی پنها شد

چون کار دین و علم به غوغا شد

یعنی وقتی کار علم و دین به دست غوغائیان(اراذل و اوباش)افتاد علم دین از میان رخت بربست.غوغا به معنی گروهی از عوام‏الناس است و فریاد و فغان معنای ضمنی آن است.بنابراین ترجمه مصراع دوم به When the workS of reLigion and Leaming become muddLed Lمعنا را نمی‏رساند.در بیت آخر همین قصیده می‏خوانیم:

خوی کرام گیر که حرّی را

خوی کریم مقطع و مبدا شد

در این بیت اولا کرام جمع کریم است به معنی بزرگوا رو بلند همت، دوم حرّی با«ی مصدری»به معنای آزادگی و حریت است نه آزاده. پس معنی بیت این است خوی و روش بزرگان و بلندهمتان را پیشه کن، زیرا مبنا و شالوده آزادگی داتن خوی کریمان است، نه چنانکه خانم هانسبرگر ترجمه کرده‏اند:

The freeman been cut and originated by the generouS one. L

علاوه بر اینها، مؤلف در صفحه 245(متن اصلی)عید پایان رمضان را عید اضحی یا عید قربان نوشته که غلط است.عید پایان رمضان عید فطر است.به علاوه، عید قربان را در دهم ذی‏الحجه جشن می‏گیرند نه در پایان ماه.

صفحه 360(متن انگلیسی)مؤلف آدم و نوح را با یکدیگر اشتباه کرده است، حام و سام فرزندان نوح هستند نه فرزندان آدم.

در صفحه 221(متن انگلیسی)در ترجمه ابیات 33-34 از قصیده شماره 130 چند اشتباه رخ داده است.مؤلف در واقع معنای اشعار را درنیافته لذا به غلط افتاده است.

او داد مرا بر رمه شبانی

زین می‏نروم با رمه رمارم

رمارم به معنای پشت سر هم، به دنبال هم و معادل دمادم است. ناصر خسرو می‏خواهد بگوید که چون اما مرا به شبانی این رمه گماشته است از این رو، نمی‏توانم دنباله‏رو رمه باشم.در حالی که خانم هانسبرگر مصراع دم را چنین ترجمه کرده است:

Which ShaLL not abandon for another Lدر صفحه 224(متن اصلی). در ترجمه این بیت از قصیده شماره 97 چند اشتباه رخ داده است.

علم بیاموز تام عالم یابی

تیغ گهردار شو که منت فسانم

اولا ترجمه«تیغ گهردار»به‏ JeweLLed Sword Lغلط است. JeweLLed Sword L یعنی شمشیر مرصع، شمشیر گوهرنشان.گوهردار یعنی اصیل، مایه‏دار، در فرهنگهای لغت فارسی به انگلیسی آن را به‏ bright,gLetering Lو بهتر از همه‏ weLL-temPered L(آبدیده)ترجمه کرده‏اند.ثانیا معنای مصراع دوم این است:دانش فراگیر تا مرا دانشمند یابی، نه اینکه علم بیاموز و مرا به آموزگاری خود بپذیر: Leam wiSdom,take me aS your teacher L صفحه 198.

چرخ گرفته به ملک او شرف و جاه

دهر بدو بازیافته سر و سامان

خانم هانسبرگر این بیت را چنین ترجمه کرده است:«چرخ به ملک او جاه و شرف عطا کرد و دهر هر چه نیاز داشت بدو داد»، و حال آنکه معنای شعر درست به عکس این است.شاعر می‏گوید:«چرخ از

پادشاهی او شرف و جاه پیدا کرد و زمان یا دهر از وجود او سروسامان یافت.»

در بیت بعد نیز همین اشکال وجود دارد.گذشته از این، در این بیت«بار خدای»یک کلمه است به معنای خداوند و پادشاه.مؤلف «بار»را جدا گرفته و به میوه و ثمر ترجمه کرده است و در نتیجه آورده است«میوه خدای جهان»صفحه 209.

وان باد چون درفش دی و بهمن

خوش چون بخار عید مطرا شد

مؤلف معنای درست مصراع نخست را درنیافته و غلط ترجمه کرده است.ایشان درفش را به معنای پرچم، بیرق و علم گرفته است و ترجمه کرده است: January''''S harSh wind,whiPing Like fLagS L

و حال آنکه درفش در اینجا به معنای ابزار نوک‏تیزی است که کفاشان نخست با آن چرم را سوراخ می‏کنند و سپس سوزن را از آن می‏گذرانند، بنابراین تیز و سوراخ کننده یعنی‏ Piercing L.یعنی باد سرد دی و بهمن که مانند درفش پوست را می‏شکافت، اکنون چون هوای بهار ملایم و لطیف شد.

باری، به همین بسنده می‏کنم و این مشتی است از خراوار.با اینهمه، باید رد پایان بگویم که این اغلاط، لااقل، برای خواننده ترجمه فارسی کتاب که متن اصلی اشعار و متن اصل نقل قولها را از روی آثار خو ناصر خسرو می‏خواند، مانعی رد درک معنی ابیات ایجاد نمی‏کند، و ذکر آنها در اینجا فقط برای آن بود که بدانیم ترجمه کارهای سترگی چون ترجمه قصاید ناصر خسرو و یا غزلیات سعدی و حافظ کار آسانی نیست، و چه‏بسا خود این مترجم هم در ترجمه کتاب خانم هانسبرگر مرتکب اشتباهاتی شده باشد که خود بر آنها واقف نیست.در خاتمه باز باید بگویم که خانم هانسبرگر کتاب شایسته و دلپذیری در شرح احوال و افکار ناصر خسرو نوشته است که می‏تواند راهگشای کسانی باشد که دانشی فراخ و عمیق‏تر از او در فرهنگ و ادب فارسی داشته باشند.

کامران فانی:بنده از حرفهای دکتر بدره‏ای می‏خواهم یک نتیجه بگیرم، شاید کیک درس اخلاقی روش‏شناسی یاد بگیریم. چگونه ممکن است یک خانم نسبتا جوان آمریکایی، با این دامنه از آشنایی با زبان فارسی، کتابی بنویسد که به نظرم کاملا موفق است.جذاب‏ترین زندگینامه‏ای که در چند سال اخیر درباره نه فقی ناصر خسرو، اصولا راجع به یک شخصیت خواندم، کتاب لعل‏بدخشان است.

در واقع محققان فرنگی با حداقل دانش، کاری می‏کنند که ما با حداکثر دانشمان در آن موفق نیستیم.علتش مسئله روش‏شناسی است.سعی می‏کنم بگویم نقش ساختار در کارهای تألیف چیست، یعنی ما باید چه فرم و قالبی به کارهایمان بدهیم که بتوانیم با حداقل دانستنیها، حداکثر تأثیر را بگذاریم و اثری فریبنده و جذاب خلق کنیم. کتاب لعل‏بدخشان، به نظرم از نظر ساختار و قالب تألیف، فوق‏العاده‏

درخشان است.مؤلف می‏گوید وقتی به من گفتند کتابی راجع به ناصر خسرو بنویس، فکر کردم چه‏طوری بنویسم.یعنی چه ساختاری برای این کتاب انتخاب کنم.

سه راه در مقابلش بوده است، او قبلا رساله دکترایش را درباره نفس از نظر ناصر خسرو نوشته بود، بنابراین با اندیشه‏های ناصر خسرو آشنایی داشته است.راه اولش این بود که کتاب را در سه بخش بنویسد و فرم یا ساختار کتاب سه بخشی باشد.ناصر خسرو به عنوان شاعر، به عنوان جهانگرد و به عنوان فیلسوف.پس فرم اول این بود که سه چهره را در نظر بگیرد و ناصر خسرو هم هر سه جنبه را داشته است.راه دیگری که برای فرم کتاب در مقابلش بود روش زمانی‏ (chronoLogicaL) Lبود.یعنی از کودکی ناصر خسرو شروع کند و تا مرگ ناصر خسرو بگوید.خوش می‏گوید راه اول را به این علت رد کردم که اولا ساختار بسیار ساده‏دلانه‏ای داشت و ثانیا حتما مردم، فلسفه ناصر خسرو را نخواهند خواند.قسمت اول و دوم هم معلوم نیست که چه شکلی در بیاید و اصلا رابطه‏اش با هم چیست.قسمت دوم را نمی‏توانست انجام بدهد، چون فقط رد مورد یک دوره کوتاه از زندگی ناصر خسرو اطلاع داریم، انهم هفت سال سفری است که از خراسان به قاهره می‏رود و برمی‏گردد.از دوره کودکی‏اش که اطلاعی نداریم و از آخر عمرش هم اطلاعات پراکنده‏ای بر جای مانده است.بنابراین، باز هم یک بیوگرافی ناقص و ابتر می‏شد.به همین دلیل، ایشان دنبال یک ساختار دیگری بود و اینکه ناصر خسرو چه می‏خواسته بگوید و کجا و چطور اینها را گفته است، در واقع فرم دو آیینه موازی مقابل هم را می‏گیرد.به خاطر اینکه ناصر خسرو و اسماعیلیه معتقد به ظاهر و باطن بودند.در این فرم یک آیینه می‏تواند تصویر آیینه دیگر را منعکس کند.کتابش را به دوازده قسمت تقسیم می‏کند:شش بخش اول و شش بخش دوم که اینها در مقابل هم مثل‏

دو آیینه همدیگر را منعکس می‏کنند.در واقع باطن به ظاهر و ظاهر به باطن می‏رود.

شش فصل اول کتاب درست مثل این است که شما بخواهید برای اجرای یک نمایشنامه صحنه‏آرایی کنید.در واقع خواننده را آماده می‏کند به نقطه اوج نمایشنامه برسد.فصل اول بررسی منابع و مقدمات کار است که فوق‏العاده دقیق کار کرده و تقریبا همه منابع را دیده است.فصل دوم افسانه‏هایی است که درباره ناصر خسرو گفته‏اند، تقریبا ما همه این افسانه‏ها را می‏دانیم و ظاهرا مورد علاقه همه بوده است.خصوصا اینکه ناصر خسرو در اواخر عمر که در گوشه‏ای در غربت و تنهایی تبعید به سر می‏برده، اینها را آورده است.بعد به دنبال آن در فصلی دیگر زندگی درباری در آن دوره را توصیف کرده که ناصر خسرو تا چهل سالگی درباری بود و در دیوان کار می‏کرد.اینها همه مقدمات است و هنوز وارد صحنه نشده و در حال آماده کردن پیش زمینه صحنه است.بعد از آن به مرحله‏ای می‏رسد که به آن اولی نقطه اوج‏ (cLimax) Lدر نمایشنامه یا رمان‏نویسی می‏گویند.

اولین قسم آن تغییر حال و تحول درونی ناصر خسرو است.در واقع ناصر خسرو، به این دلیل ناصر خسرو شد ه بکباره تغییر کرد. خودش می‏گوید شراب بسیار نوشیدم و خوابیدم و در خواب به من امر شد که به کعبه برو.تحول روحی پیدا می‏کند، از شغل بسیار مهم خود دست می‏کشد، هفت سال به سفر می‏رود و بعد تمام زندگی‏اش را در اوارگی و دربه‏دری می‏گذراند.خوب، چرا این کار را کرد، این در واقع اولین چیزی است که ناصر خسرو را از دیگر شاعران مداح آن زمان متمایز می‏کند.این فصل هنوز مقدمه است، روش کارش همیشه این است که از سفرنامه استفاده کند که پر از اطلاعات است و در کنارش از اشعار ناصر خسرو هم شاهد می‏آورد.ناصر خسرو قصیده‏ای دارد که با این مطلع شروع می‏شود:

ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر

تو بر زمی واز برت این چرخ مدور

این قصیده را نصر خسرو در مدح‏المؤید فی‏الدین شیرازی که از دعات معروف اسماعیلی بوده، می‏سراید.در این قصیده ناصر خسرو دو جا از تغییر حال درونی‏اش صحبت می‏کند.این قصیده را به طور مفصل تفسیر می‏کند و با سفرنامه مقایسه می‏کند.ناصر خسرو گفت و گویی با مؤید فی‏الدین انجام می‏دهد و سؤالهای زیادی مطرح می‏کند که اصل حرفش این است:من دنبال حقیقت و دانش هستم و می‏خواه جست‏وجو بکنم.مثلا می‏پرسد چرا رمضان ماه دهم است، ماه نهم نیست، جواب همه اینها را می‏گیرد.آخرین سؤالی که می‏پرسد این است که اگر خدا عادل است چرا اینهمه شر در جهان هست.قصیده که تمام می‏شود، می‏بینیم که این مؤید مطلقا جوابی به این پرسش آخری نمی‏دهد، ولی ناصر خسرو می‏گوید که مهر محکمی بر لبانم نهاد و من قبول کردم، ولی نمی‏گوید چه گفت که قبول کرد.در واقع به آیین تشرف برمی‏گردد، آیینهایی شرعی که ما نمی‏دانیم آدم چه جوابی می‏گیرد که راضی می‏شود.آدم شکاکی مثل ناصر خسرو معلوم نیست چه می‏شنود، به هر حال شاید هم نتیجه سکوت مؤید بوده، که می‏گوید قبول کردم برای راه خودم به یک رهبر، پیشوا و امام نیاز دارم و راهش را پیدا کردم.بنابراین، مشکل ناصر خسرو که این تحول درونی‏اش با آن آغاز شده بود حل می‏شود. تا اینجا هم باز مقدمات صحنه است، بعد از این یک فصل دیگر هم دارد که راجع به دانش و کنش است یا علم و عمل.

ترجمه واقعا زیبا، شیوا و درخشان دکتر بدره‏ای واقعا این کتاب را چنان لذت‏بخش کرده که شش فصل اول را مثل یک رمان می‏خوانیم، چون هنوز خیلی وارد مسائل فلسفی، نظری و کلامی نمی‏شود و خیلی راحت این مسائل را بیان می‏کند.

در فصل ششم مسئله مهم ظاهر و باطن را مطرح می‏کند که هم

در فلسفه اسماعیلی و هم برای ناصر خسرو مهم است، بعدا هم می‏گوید که چرا شناخت و شروع کار ناصر خسرو با مسئله ظاهر و باطن است.تمام فرقه‏های معتقد با باطنی‏گری می‏گفتند که پشت هر ظاهری یک باطنی هست، همه انها هم به افلاطون برمی‏گردند، یعنی همیشه یک حقیقت برتری وجود دارد که ما نمی‏بینیم، ما ظاهر را می‏بینیم و از این ظاهر باید به آن باطن برسینم.تقریبا همه اینها نوافلاطونی بودند.به هر حال مسزله مهم این است که در مورد ناصر خسرو، سفرنامه که گزارش این سیر و سلوک در ظاهر عالم است، برمی‏گردد به باطن عالم و اینکه آخرت یا آن جهان، باطن این دنیاست.از اینجا به بعد بخش دوم کتاب که بخش جدی ان است، شروع می‏شود.این هم شش فصل دارد که در این شش فصل ناصر خسرو سفر را آغاز می‏کند.

ناصر خسرو به هر جای مهمی که می‏رسد، مؤلف از این فرصت استفاده می‏کند و یکی از ایده‏ها و اندیشه‏های اصلی ناصر خسرو را مطرح می‏کند.وقتی ناصر خسرو وارد بیت‏المقدس می‏شود، اولین‏

مسئله مهم یعنی توحید را مطرح می‏کند و به طور مبسوط مسئله توحید را از نظر ناصر خسرو و اسماعیلیه و با استفاده از آثار فلسفی-کلامی ناصر خسرو برای خواننده شرح می‏دهد.

در اینجا کارش به نظر من ضعیف است، یعنی مؤلف بهخ قدر کافی کلام نخوانده و به این مباحث وارد نبوده، حدوث و قدم قرآن را مطرح می‏کند و هیچن نتیجه خاصی نمی‏گیرد.

به هر حال به اینجا می‏رسد که ناصر خسرو به الهیات یا کلام تنزیهی معتقد بود.یعین معتقد است صفت خاصی را نباید به خدا نسبت داد فقط باید نفی کرد.به هر حال مهم‏ترین مسئله یعنی مسئله توحید را ناصر خسرو در بیت‏المقدس درمی‏یابد.علت اینکه نویسنده این مسئله را در بیت‏المقدس مطرح کرده این است که بیت‏المقدس شهر مقدس هر سه دین توحیدی یعنی مسیحیت، یهود و اسلام است. بعد ناصر خسرو وارد قاهره می‏شود، از اینجا مؤلف برای طرح دومین مسئله مهمی که در اندیشه ناصر خسرو است استفاده می‏کند و آنهم مسئله عقل است.یعنی بعد از خدا، دومین مسئله عقل است.

بنابراین از بیت‏المقدس که وارد قاهره می‏شود، عقل را مطرح می‏کند و می‏گوید که اصولا عقل از نظر ناصر خسرو چه چیزی است، چه می‏خواهد بگوید.عقل مبدع اول است و طبق فلسفه نوافلاطونی بعد از خدا، ولین چیزی که خلق یا صادر می‏شود عقل است و بعد هم نفس در اینکه این عقل چیست، به هر حال معلوم است که این عقل فلسفی است، نه عقل مدرن امروزی.شاید یک نوع خرد ایرانی است، همان عقل باطنی که بیشتر با حکمت عملی و اخلاق سروکار دارد.مهم‏ترین مسئله‏ای که در اسماعیلیه مطرح است، مسئله نقش عقل در تفکر و زندگی عملی انسان است.

بعد از آن ناصر خسرو به مکه می‏رود.ناصر خسرو مفصلا قاهره و بیت‏المقدس و مکه را توصیف می‏کند و در واقع سفرنامه شاهکار ناصر خسرو است.اگر ناصر خسرو فقط سفرنامه را نوشته بود، همین ارزش و قدری را داشت که امروز دارد.به نظرم در سراسر تاریخ اسلام و فرهنگ اسلامی، نه فقط ایرانی، هیچ اثری و هیچ گزارش سفری قابل مقایسه با سفرنامه ناصر خسرو نیست.سفرنامه ابن‏بطوطه مفصل‏تر و ریزتر است اما اصلا آن دقت نظرهای سفرنامه ناصر خسرو را ندارد.علتش این است که ناصر خسرو در درجه اول یک شخص درباری و دیوانی بود، به جزییات توجه داشت، به معیشت مردم، به مالیات، به نوع پارچه‏ها و ساختمانها، این دقت نظر ناصر خسرو در مسائل ریز و این گزارش دقیقی که با زبان زیبای نثرش می‏دهد، واقعا آن را به صورت یکی از خواندنی‏ترین کتابها درآورده است.

به هر حال نویسنده هم، در هر فصل از این نکته استفاده می‏کند، اول توصیف آن شهر را می‏گوید و پس از آن با رجوع به آثار فلسفی جنبه‏های اندیشه ناصر خسرو را بیان می‏کند.در حقیقت باز هم سفر از ظاهر و باطن است، یعین سفرنامه ظاهر را نشان می‏دهد، کتابهای فلسفی ناصر خسرو و بعضی از اشعارش باطنش را نشان می‏دهد.

در مکه مسئله عبادت را مطرح می‏کند.یعنی باید از علم که حاصل عقل است به عمل برسید.این مسئله از نظر ناصر خسرو خیلی مهم است و هیچ علم و دانشی اگر به عمل منجر نشود، ارزش ندارد و این نشان می‏دهد که ناصر خسرو اندیشه فلسفی صرف ندارد، چون فلسفه اصلا با عمل سروکاری ندارد و فقط عالم نظر است و به دنبال جست و جوی حقیقت است، نه عمل کردن به آن.در آنجا مسئله عبادت را مطرح می‏کند و از کتاب وجه‏دین استفاده می‏کند و در واقع ظاهر و باطن حج را می‏گوید.در فصل بعد بازگشت به وطن را که اینجا نفس است مطرح می‏کند، همانطور که می‏دانید بعد از عقل، نفس کلی می‏آید، این نفس به عالم خاکی نزول می‏کند و بعد با قوس صعودی به مبدأ اول برمی‏گردد.در اینجا بازگشت ناصر خسرو به جهان خاکی و جهان روزمره است.دو فصل آخر کتاب که اوج کتاب و در واقع تراژیک‏ترین فصلهای کتاب است و خیلی هم دل‏گداز است از غربت ناصر خسرو می‏گوید.عنوان این دو فصل«جهان تاریک می‏شود»و«شکوه بازیافته»، عناوین زیبایی هستند، تمام فصول عنوان شاعرانه دارد و فوق‏العاده جذاب انتخاب شده است. «جهان تاریک می‏شود»در واقع بازگشت ناصر خسرو به وطنش خراسان و تحت تعقیب قرار گرفتنش، آوارگیها و آن دوره سخت پیری است که ناصر خسرو در دره یمگان در دل کوههای بدخشان هیمالیا به دور از وطن خودش می‏گذراند.در اینجاست که لحن ناصر خسرو، خصوصا در اشعارش، تا این حد تلخ و گزنده می‏شود و همین باعث می‏شود که عطار صد سال بعد شعر معروفش را بگوید:

گوشه یمگان گرفت و کنج کوه

تا نبیند روی شوم آن گروه

خود ناصر خسرو هم می‏گوید:

بگذر ای باد دل‏افروز خراسانی

بر یکی مانده به یمگان دره زندانی

در واقع درد غربت و خصوصا درد پیری اوست.در اینجاست که ناصر خسرو به یاد خراسان می‏افتد.در اینجاست که وطن‏پرستی ناصر خسرو به اوج خودش می‏رسد.یکی از دلایلی که ناصر خسرو به زبان عربی ننوشته-گرچه می‏گویند نوشته، ولی به هر حال نمانده است-این است که فوق‏العاده به زبان فارسی علاقه‏مند بود.یعین واقعا شیفته زبان فارسی و ایرانیها بود.به شدت با ترکان مخالف بود. به خصوص که در آن زمان ترکان سلجوقی ایران را گرفته بودند و به آنها به شدت می‏تازد.تا جایی که نسبت به ترکان لحن دشنام پیدا می‏کند و تمام مردم خراسان را که تن به این ذلتها داده‏اند نکوهش تحقیر می‏کند.

از اینجاست که لحنش، لحن گزنده‏ای می‏شود دیگر از آن ناصر خسروی که اینقدر در سفرنامه با لطف و لطافت راجع به همه مردم صحبت می‏کرده، خبری نیست، بنابراین شعرش هم سخت و خشن می‏شود.فصل آخر کتاب«شکوه بازیافته»است که دیگر بازی تمام شده، شناخت ناصر خسرو است و سیری که ناصر خسرو تا زمان ما کرده است.

این ساختار جذابیت فوق‏العاده‏ای به کتاب داده، یعنی حتی اگر محتوایش را کنار بگذاریم، روشی که در نوشتن این سرگذشت‏نامه به کار برده است، باعث شده که شما همان ارزشی را که برای آثار هنری قائل هستید و اثر هنری را در درجه اول به فرم و به ساختار و آن سبک که در پرداخت آن به کار رفته می‏دانید، برای این اثر هم قائل می‏شوید که سرگذشت‏نامه را تبدیل به یک اثر هنری کرده و از این منظر فوق‏العاده موفق بوده است.در مورد محتوای کتاب هم تا آنجا که من اطلاع دارم جز اشکالات ترجمه اشعار ناصر خسرو به انگلیسی-که البته در متن فارسی نیست و شاید برای خارجیها هم زیاد مطرح نبوده-اشتباهی ندیدم، چون به هر حال به خاطر نوشتن رساله دکترایش، آثار ناصر خسرو را تا حد زیادی خوانده، ولی اصولا نویسنده فلسفه و کلام نمی‏دانسته که دقیق‏تر بحث کند.

نکته دیگر این است که نه‏تنها این خانم، بلکه افراد دیگر هم ناصر خسرو را فیلسوف معرفی کرده‏اند.به نظرم ما در کاربرد اصطلاحات خیلی شلخته هستیم، اینکه حتی عده‏ای حافظ را بزرگ‏ترین فیلسوف ایران نامیده‏اند، نشان می‏دهد که اصلا برایشان مهم نیست که فلسفه چیست.هر آدمی را که بزرگ می‏دانند، اسمش را فیلسوف می‏گذارند.فلسفه یک حوزه تخصصی است، معنی دارد و با حوزه‏های دیگر هم نباید خلط شود.فلسف هروش خاص خودش را دارد.ما هم به قدر کافی در فرهنگ خودمان فیلسوف داشتیم که دیگر به بقیه لقب فیلسوف ندهیم.ناصر خسرو مطلقا فیلسوف نبوده است.علم کلام با فلسفه استفاده کرده، ولی هدفش چیز دیگر است.هدف فلسفه جست و جوی حقیقت است و اثبات چیز خاصی نیست.علم کلام متکلف است که نظر خاصی را اثبات کند.متکلف به این است که خصم یا مخالف را بکوبد و ناصر خسرو هم همین کارها را کرده است.

نکته دیگری که باعث شده ناصر خسرو را فیلسوف بنامند این است که آثار کلامی‏اش را به فارسی نوشته است.امروزه نوشتن به زبان فارسی برای ما مهم است، واژگانی که ناصر خسرو به کار برده، البته برای ما از نظر کاربرد زبان فارسی مهم است، ولی مطلقا اهمیت علمی و فلسفی ندارد.اصولا کتابهای فلسفی‏ای که به زبان فارسی است، کتابهای بالنسبه نازلی است.هیچ‏کس به نظرم از دانشنامه ابن‏سینا، فلسفه یاد نمی‏گیرد، یعنی به اندازه نجات یا اشارات هم یاد نمی‏گیرد.اصولا چرا ناصر خسرو نمی‏تواند فیلسوف باشد؟و این سرنوشت اسماعیلیه چرا به اینجا کشید؟

اسماعیلیه به عقل‏گرایی و تفکر معروف هستند، ولی جز یک دوره کوتاهی که همان قرن چهارم و پنجم است، هرگز به دنبال تفکر و فلسفه نبودند.امروز فرقه اسماعیلیه که خیلی عزیز هم هست، فکر می‏کنم بسته‏ترین فرقه اسلامی در جهان است.تقریبا هیچ متفکری از قرن ششم به بعد در اسماعیلیه پیدا نشده است، تنها یک دوره کوتاهی بود که ناصر خسرو هم یک از اوجهایش است.چرا اسماعیلیه که اینقدر می‏گوییم متکی به عقل بوده و امروز مورد توجه ما است، دچار این انحطاط شد و در کتاب تاریخ فلسفه هم ا زاسماعیلیه به عنوان فلسفه یاد نمی‏کنند و چرا شیعه امامیه در این کار موفق شد.

می‏دانیم که به اصطلاح اجاق فلسفه به خصوص بعد از حمله مغول، فقط در حوزه‏های شیعه و در ایران بود که روشن نگاه داشته شد.ایران تنها جایی در جهان اسلام بود که فلسفه تدریس می‏شد. اسماعیلیه و شیعه امامیه خیلی شبیه هم هستند و د راصول تقریبا هیچ تفاوتی با هم ندارند.فرقش ظاهرا در مسئله امام است، یعنی قبول کردن امام زنده حی و حاضر و امام غایب، اسماعیلیه معتقدند که امام نمی‏تواند غیبت کند.امام باید همیشه وجود داشته باشد تا ما راه‏حل را از دهان او بشنویم.بنابراین نمی‏توانند به عقل خودشان تکیه کنند، هر چقدر هم بگویند، چون چیزی وجود دارد که باید از آن بشنوند، بنابراین مستقلا نمی‏توانند راه خودشان را بروند.در مورد شیعه امامیه تا قرن چهارم وضع همینطر بود، ولی با غیبت امام زمان دست و پایش باز شد و دیگر از اینجا توانست آن عقلی را که مدعی‏اش بود، به کار بیندازد و یک نوع استقلال عقلی پیدا کند.بنابراین، فلسفه در شیعه امامیه رونق پیدا کرد، عقل‏گرایی رونق پیدا کرد، ولی در اسماعیلیه که همیشه یک امام حاضر و حی بالای سرشان بود و و در واقع تفکر مستقل را از آنها می‏گرفت، باعث شد که اسماعیلیه که یک زمانی پرچمدار اندیشه عقلانی و تفکر فلسفی-کلامی بودند، بعدها به کلی این میراث را کنار بگذارند، تا قرن بیستم که به یک معنی دوباره اسماعیلیه کشف شدند.ناصر خسرو هیچ وقت آن شهرت امروزی را در تاریخ ادبی و فکری ما نداشته است.علتش این است که دو دشمن بزرگ داشته:یکی اهل سنت بودند که به شدت با اسماعیلیه و باطنیه مخالف بودند.دوم، وقتی که شیعه امامیه سرکار آمد با رقیبش اسماعیلیه به شدت مخالف بود.بنابراین ناصر خسرو هم از جناح خودی و هم از جناح مخالفش ضربه می‏خورد.در قرن بیستم بود که ناصر خسرو به عنوان یک چهره وطن‏پرست مبارز جلوه کرد.انسانی که معتقد است تغییر و دگرگونی، گریزناپذیر است، انسانی که معتقد است برای اصلاح اجتماعی باید مبارزه کرد، انسانی که معتقد است برای اثبات عقیده باید از هر وسیله استفاده کرد. در واقع در یک کلمه به عنوان یک ایدئولوگ و نظریه‏پرداز، به ویژه از آن نظر که فوق‏العاده به ایران توجه داشت و زبان فارسی برایش مسئله اصلی بود، مورد توجه ایرانیان قرار گرفت.و باعث شد که حتی شخصی مثل محمد قزوینی هم، ناصر خسرو را به عنوان یکی از شش شاعر بزرگ فحل زبان فارسی قرار بدهد.

من بعید می‏دانم حتی اکثر مردم شعرهای ناصر خسرو را جز چند قصیده و برخی قطعاتش بتوانند بخوانند، جز دکتر محقق که من پیش ایشان می‏خواندم و تعجب می‏کردم که چطور این اشعار مشکل را

حفظ هستند و حضور ذهن دارند و همیشه می‏خوانند.یعنی ایشان برای هر موضوعی مثالی از شعر ناصر خسرو می‏آورد.جز اینها، این قصاید مشکل و سخت و در کنارش پر از موعظه، پند و اندیشه‏های کلامی-فلسفی، واقعا آن شعری را که ما می‏خواهیم و انتظار داریم و از منوچهری و فرخی می‏شنویم و بعد هم از نظامی و سعدی و حافظ، این شعری نیست که از ناصر خسرو بخوانید، ناصر خسرو با آن لحن گزنده و ان اندیشه مبارزه‏جویانه‏اش است که امروز برای ما با ارزش است و همیشه هم با ارزش خواهد بود.

غلامحسین ابراهیمی‏دینانی:من کتاب را ندیدم و حق اظهارنظر درباره این کتاب را ندارم.اما چند پرسشی که آقای فانی با بیان شیوا مطرح کردند و خودشان از اشتباهات مؤلف در این کتاب به یک روش‏شناسی منتهی شدند و این نکته اخلاقی که آدم می‏تواند با حداقل معلوما بهترین چیز را بنویسد که این هم یک نکته است و هم یک روش.حالا من هم با توجه به فرمایش ایشان می‏خواهم بگویم که آدم باید متوجه باشد که خیلی مسحور ظاهر نشود.بنابراین، معلوم می‏شود که ما دائما تحت‏تأثیر بسیاری از این زیباییهای کذاب و دروغین هستیم.به قول حافظ«پری نهفته رخ و دیو در کرشمه‏

حسن».بسیاری از چیزها، بسیار زیباست اما فاقد محتواست.الان ایشان نمونه‏اش را گفتند و به نحو مثبتی استفاده کردند و گفتند این روش، روش خوبی است که آدم از حداقل معلومات، بیشترین جذابیت را ایجاد کند، من این را سحر و ساحری می‏دانم که آدم از حداقل معلوما سحر کند و مردم را فریب بدهد.من درباره این کتاب صحبت نمی‏کنم، راجع به روش صحبت می‏کنم.البته با این بحثها به این نتیجه رسیدیم که ترجمه کار بسیار دشواری است، به خصوص شعرهایی مثل اشعار ناصر خسرو که هنوز ساده‏ترین شعر است، بنابراین شعر حافظ چگونه قابل ترجمه است، و واقعا چه کسی قدرت ترجمه شعر حافظ را به زبان دیگر دارد.

اما اینکه گفتند به نظر ایشان ناصر خسرو فیلسوف نیست، البته که ناصر خسرو فیلسوف نیست، خودش هم خود را به عنوان یک فیلسوف مطرح نمی‏کند.ناصر خسرو عقل‏گراست و این بحث مهمی است که من نمی‏توانم وارد این بحث شوم.نه تنها ایشان فرمودند بلکه تما آقایان در عصر حاضر به طور کلی این ایراد را به ما می‏گیرند و می‏گویند اصلا در اسلام فلسفه نیست، همه اینها متکلم هستند.چه تفاوتی می‏کند، ابن‏سینا هم یک متکلم است، البته نه به آ شدت، مثل ناصر خسرو یک ایدئولوگ نیست، ولی او هم مثل فارابی یا حتی ملاصدرا عقاید دینی را با ادله عقلی اثبات می‏کند.بنابراین، همه اینها متکلم هستند و این اشکالی است که الان مطرح می‏شود، ولی انصافا این اشکال وارد نیست و ما باید اول بدانیم که متکلم کیست و فیلسوف کیست.درباره اینکه آیا خواجه نصیر متکلم است یا فیلسوف، ابن‏سینا متکلم است یا فیلسوف، باید تعریف مشخصی داد. البته متکلم در مسیحیت یک معنی و در اسلام معنی دیگری دارد.

بزرگان ما گفته‏اند فرق یک متکلم با فیلسوف در هدف و روش است.آقای فانی هدف را فرمودند.روش متکلم روش جدلی است. یعنی خودش رد برابر خصم و دشمن قرار دارد، مسلمات خصم را می‏گیرد و علیه آن صحبت می‏کند، یا مشهوراتی را که خصم نتواند انکار کند.استدلالش را بر اساس چیزی که همه قبول دارند مبتنی می‏کند.بنابراین، خصم نمی‏تواند انکار یا جدل کند.چیزی که هخصم قبول دارد، ولو باطل، می‏گوید این را خصم من قبول دارد، بنابراین، من بر اساس پذیرفته خصم استدلال می‏کنم، اگرچه در واقع باطل باشد.این روش را متکلم برای وصول به هدفش به کار می‏برد. فیلسوف این کار را نمی‏کند و هیچ‏وقت از مشهورات در استدلالش استفاده نمی‏کند، از مسلمات اگر درست نباشد و برهان نباشد، استفاده نمی‏کند.بنابراین، فرق یک متکلم و یک فیلسوف در روش است.و الا در محتوا متکلم از اینکه خدا هست یا نیست صحبت می‏کند.فیلسوف هم بحث می‏کند ه یک بحث فلسفی است، وجود خدا هست یا نیست، فیلسوف ملحدی مثل ژان پل سارتر تمام عمرش در این فکر است که خدا هست یا نیست.یک فیلسوف مردن و مملحد اصلا فلسفه‏اش همین است، او به آن نتیجه می‏رسد که نیست.طرح اینکه هخدا هست یا نیست، فلسفی‏ترین مسئله است. سرنوشت فلسفی‏ترین مسئله است.خوب، متکلمین هم همین مسائل را دارند، تمام متکلمین بحث می‏کنند که خدا هست یا نیست. معاد هست یا نه، سرنوشت هست یا نه، اینها فلسفی است.روش متفاوت است.متکلم، جدلی هم بحث می‏کند، مشهورات و مسلمات را می‏گیرد.فیلسوف جدل را در استدلالش دخالت نمی‏دهد.اگر این تفاوت باشد، همه متکلمین ما به یک معنی می‏توانند فیلسوف باشند...

موضوع : فلسفه نوع : گروهی محل انتشار : کتاب ماه ادبیات و فلسفه » آبان 1381 - شماره 61 »(18 صفحه - از 50 تا 67) لینک
نام :
غلامحسین
نام خانوادگی :
ابراهیمی دینانی
کشور :
ایران
استان :
اصفهان
تخصص :
فلسفه، ادبیات عرب، الهیات و معارف اسلامی
نام کاربری
رمز عبور
بازیابی رمز عبور